چون درختی اندراقصای زمستان با صدای پگاه ماسوری

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی هرچه برگم بود و بارم بود، هرچه از فرّ بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود، هرچه یاد و یادگارم بود، ریخته ست. چون درختی در زمستانم بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود. دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری در چنین عریانیِ انبوهم آیا لانه خواهد ساخت؟ دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش، با امید روزهای سبز آینده؛ خواهدم اینسو و آنسو خست؟ چون درختی اندر اقصای زمستانم. ریخته دیری ست هرچه بودم یاد و بودم برگ... ای بهار همچنان تا جاودان در راه! همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر. هرگز و هرگز بر بیابانِ غریب من، منگر و منگر. سایه ی نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، خوشتر. بیم دارم کز نسیمِ ساحرِ ابریشمینِ تو، تکمه ی سبزی بروید باز، بر پیراهن خشک و کبود من. همچنان بگذار تا درودِ دردناکِ اندُهان، مانَد سرود من... اخوان ثالث

کد مطلب: ۳۵۳۰۰۴
لینک کوتاه کپی شد

دیدگاه

تازه ها

یادداشت

پیشنهاد سردبیر