شیرجه اسیدی داریوش اقبالی به داخل دریاچه پارک ارم
مریم هم چند ماهی افتاد زندان البته داریوش رضایت داد و مریم آزاد شد و بعد رفت میدان تجریش... توی خیابان و پیاده رو به مردم گل میفروخت.
شهریور سال ۱۳۵۷ است هم نفسهای تابستان به شماره افتاده هم نفسهای حکومت محمدرضا شاه. پیچ و مهرههای حکومت پهلوی به سر و صدا افتادند و هر لحظه امکان متلاشی شدن آن می رود.
محمد باهری وزیر دادگستری دولت شریفامامی که سابقه وزارت در دولت امیراسدالله علم در هنگام قیام مردمی ۱۵ خرداد را هم یدک می کشید وارد کاخ دادگستری شد و به عادت همیشه خود پلهها را یکی دوتا رفت بالا و به هرکسی میرسید سلامی و علیکی و حال و احوالی و لبخندی.
اهل شیراز جان بود و به طبع اهالی فارس، علاقه وافری به همصحبتی با همراهان و دوستان داشت. به همین علت همیشه دو سه نفری کنارش بودند و نقل میگفتند. به دفترش که رسید رئیس دفترش با دست لرزان و چشم ترسیده پروندهای را به دستش داد. باهری همیشه کار را جدی می گرفت و پرونده را با سرعت خواند و سرش را میان دستانش گرفت. متهم پرونده رحیمعلی خرم از آن دمکلفتهای مرتبط با ساواک و دربار بود. مالک پارک دنیای خرم که بعد از انقلاب شد پارک ارم.
داستان از این قرار بود که مدتها بود جسته و گریخته در شهر پیچیده بود که عوامل خرم با طنابهای ضخیم و سنگین کارگرانی را که طلب مزد خود را میکنند به شکلی وحشیانه زیر بار شلاق میگیرند. اما حالا جنازه ۲ نفر از این کارگران در اطراف پارک خرم پیدا شده بود.
عکسها به قدری تکاندهنده بودند که دکتر باهری حالش منقلب شد. تلفن را برداشت شماره شریفامامی را گرفت. سرشاخ شدن با رحیمعلی خرم کار سادهای نبود. به حمایت نخستوزیر نیاز داشت. اما شریفامامی طفره رفت. او مرد این کار نبود. اما دکتر باهری قصد کوتاه آمدن نداشت آنقدر پر زور کار را جلو برد که خرم احساس خطر کرد از ایران رفت پاکستان پیش یار غارش تیمسار نصیری رئیس ساواک که حالا شده بود سفیر ایران در اسلامآباد. از نصیری طلب مشورت کرد.
اما نصیری نه گذاشت و نه برداشت دستگیرش کرد. دستور از تهران آمده بود. تحتالحفظ فرستادنش تهران. تا زمان انقلاب در حبس ماند و پیگیری انبوه فسادهایش در زد و بند با دربار و کشتن کارگران پارک دنیای خرم به این ختم شد که در ۱۹ اردیبهشت سال ۱۳۵۸ یعنی ۳ ماه بعد از انقلاب اعدام شد.
اما این رحیمعلی خان خرم که بود؟ او متولد سال ۱۳۰۰ از اهل روستای کوهپایه زبیر از توابع ساوه بود. در جوانی با خودش گفت چرا باید توی همین روستا بمانم بهتر است به تهران بروم تا روزگار روی خوشش را به من نشان دهد.
اینجوری شد که پاشد آمد تهران. آنقدر زور بازو داشت که توی پروژههای آسفالت کردن خیابانهای تهران خیلی سریع اسمش افتاد سر زبانها. کمکم خودش شد مقاطعهکار و پروژه آسفالت کردن دست گرفت و کارش به جایی رسید که پروژه معابر سلطنتی کاخ سعدآباد را به او و کارگرانش سپردند.
همانجا بود که پایش به کاخ باز شد و رفت و آمد با درباریها نخ روابطش را گسترش داد. در این بین ارتباطش با تیمسار نصیری که در آن زمان سرهنگ نصیری بود. این ۲ دست در دست یکدیگر نردبان ترقی را بالا رفتند و نصیری شد رئیس ساواک و خرم هم بدل شد به یکی از بزرگترین مقاطعهکاران ایران.
اما در این پارک خرم در مرداد ۱۳۵۶ اتفاقی افتاد که خبرش تا مدتها خبر شماره یک روزنامههای کشور بود. داستان از این قرار بود که در دریاچهای که در وسط این پارک قرار داشت یک سالنی بود که خوانندگان مشهور آن زمان در آن برنامه اجرا میکردند و یکی از این خوانندگان داریوش اقبالی بود.
زنی به نام مریم که عاشق صدای زنگدار و بم داریوش شده بود؛ اما وقتی عشق خود را با داریوش در میان می گذارد با امتناع روبهرو میشود. تاثیر این نه شنیدن آنقدر بر مریم خانوم سنگین بود که شبی در شهریور ماه ۱۳۵۶ به پارک خرم رفت پول ورود به سالن را داد و رفت نشست تا داریوش برنامهاش را اجرا کند.
داریوش رفت سراغ سومین آهنگ خود که مریم پا شد در چشم به هم زدنی دوید و رسید به سن اجرا و لیوان پر از اسید را... ریخت روی سر و بدنش.
داریوش هم یک شیرجه بلند زد توی دریاچه. از آن اسید پاشه یک زخم همیشگی ماند روی سمت چپ گلو و زیر صورت داریوش. مریم هم چند ماهی افتاد زندان. البته داریوش رضایت داد و مریم آزاد شد و بعد رفت میدان تجریش... توی خیابان و پیادهرو به مردم گل می فروخت. خدا میداند شاید آرزو داشت دوباره داریوش را ببیند.
دیدگاه