قلندری که سینمای جهان را به جادههای خاکی ایران برد
نخستین روز از تیرماه، بار دیگر عقربهها به نقطهای رسیدند که یادآور زادروز یکی از بزرگترین معماران بصری جهان و جریانسازترین سینماگر معاصر ایران است؛ مردی که با عینک دودی معروفش، جهان را بیپیرایهتر و عریانتر از همگان تماشا میکرد.
عباس کیارستمی، قلندر بیتکرار سینمای ایران، هنر خود را نه در استودیوهای پر زرقوبرق هالیوودی، بلکه در انحنای جادههای گلی، سکوت دشتهای سفید پوشیده از برف و معصومیت چشمان کودکان نابازیگر جستجو میکرد.
در زادروز این معمار بزرگ تصویر، بازخوانی ابعاد شگفتانگیز زندگی شخصی، چالشهای خانوادگی، رفاقتهای دیرین و جهانبینی فلسفی او، پرده از این راز برمیدارد که چگونه پسربچهای منزوی و تودار در تپههای قلهک، به اعتباری جهانی مبدل شد که غولهای سینمای دنیا همچون ژانلوک گدار و آکیرا کوروساوا کلاه خود را به احترام او از سر برداشتند.
تبار کوهستان و انزوای ته حیاط مدرسه جم قلهک
داستان عباس کیارستمی از کوهپایههای شمیرانات آغاز میشود. او که در نخستین روز از تیرماه سال ۱۳۱۹ خورشیدی در تهران متولد شد، از طایفه کیارستمیهای میگون بود و اصالتی برخاسته از این خطه کوهستانی داشت.
پدرش احمد و مادرش زهرا، فضایی ساده را برای تربیت فرزندی فراهم کردند که در کودکی هیچ بارقهای از شرارت یا نبوغ خاص از خود نشان نمیداد.
برعکس، عباس کودکی سخت منزوی، ساکت و گوشهگیر بود. او تحصیلات ابتدایی خود را در فاصله سالهای ۱۳۲۶ تا ۱۳۳۲ در دبستان بهرام شمیران گذراند؛ مدرسهای بسیار ساده که کیارستمی سالها بعد با طنزی رندانه آن را «دانشگاه بهرام» نامید و گفت یادگیری الفبا در آن اتمسفر بیشتر به یک معجزه شبیه بود.
با انتقال او به دبیرستان «جم» قلهک در سال ۱۳۳۲، فصلی نوین در زندگی عباس آغاز شد. او ناگهان خود را در تقاطع طبقه متوسط و مرفه تهران یافت؛ مدرسهای که دانشآموزانی با راننده شخصی در آن تردد میکردند و این تفاوت طبقاتی، هراس و انزوای عباس را عمیقتر کرد. او در گوشه دیوار حیاط مدرسه میایستاد و با کسی نمیجوشید. با این حال، دبیرستان جم قلهک به کانون تلاقی استعدادهایی بدل شد که بعدها ارکان هنر معاصر ایران را ساختند؛ آیدین آغداشلو، بهمن فرزانه، مرتضی ممیز، علی گلستانه و علیاکبر صادقی همگی پشت همان میزها جهان را کشف میکردند.
آغداشلو که دوستی شصتسالهاش با عباس از همین دوران آغاز شد، چهره دقیقی از او ترسیم میکند: پسربچهای تودار، محتاط و باوقار با پوستی تیره و بینی صاف که هرگاه نقاشی نابی میدید، برقی تند در اعماق چشمانش میدرخشید.
در همین سالها بود که دوستی آنها با بهمن فرزانه، مترجم بزرگ آینده، عمق یافت. آغداشلو به خاطر میآورد که فرزانه روی هره پنجره اتاقش قلوهسنگهای صیقلی رودخانه را میچید؛ تصویری که چشم عباس و آیدین را به زیبایی اشیای بیاهمیت پیرامون باز کرد.
زنگهای نقاشی و انشا، مأمن این نوجوانان گریزپا از واقعیتهای تلخ جامعه بود. عباس در هجده سالگی برنده یک مسابقه نقاشی شد و همین پیروزی، او را به سمت دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران کشاند.
سیزده سال التماس برای لیسانس و شبهای بیداری با سوت پلیس
ورود به دانشگاه تهران برای عباس کیارستمی، بیش از آنکه یک مسیر آکادمیک هموار باشد، چالشی طولانی و فرساینده بود. او که با شوق نقاش شدن پا به دانشکده هنرهای زیبا گذاشته بود، سیزده سال از عمر خود را در این دانشکده سپری کرد تا در نهایت با اصرار و به تعبیر خودش «التماس» مسئولان، لیسانس خود را دریافت کند.
دانشگاه برای اخراج دانشجویانی که تحصیلشان طولانی میشد قانون درستی نداشت و عباس تا پیش از تصویب قوانین جدید، از این خلاء استفاده کرد تا تحصیل و کار را پیوند بزند. مهمترین دستاورد این دوران برای او، درک این حقیقت بود که برای نقاش کلاسیک شدن آفریده نشده است.
در تمام این سالهای طولانی، عباس برای تأمین مخارج زندگی شخصی و تحصیلی خود، شبها ملبس به لباس پلیس راهنمایی و رانندگی در خیابانهای تهران به خدمت میپرداخت. این شغل شبانه، نخستین کلاس درس غیررسمی او در زمینه زیباییشناسی قاببندی، زاویه دید و نظاره انسانها از پشت شیشه خودروها بود.
ایستادن در تقاطعها و تحلیل رفتار رانندگان و عابران، بعدها به بستر ساختاری شاهکارهایی همچون «طعم گیلاس»، «ده» و «باد ما را خواهد برد» تبدیل شد؛ آثاری که در آنها اتومبیل به عنوان یک فضای داخلی متحرک، کانون دیالوگهای فلسفی و اگزیستانسیالیستی قرار میگیرد.
پس از رها کردن لباس نظام، کیارستمی از سال ۱۳۴۰ به عنوان نقاش تبلیغاتی در «آتلیه ۷» و چند مؤسسه دیگر به کار طراحی جلد کتاب، پوستر و آگهیهای بازرگانی روی آورد. او در دهه چهل، بالغ بر ۱۵۰ تیزر تبلیغاتی ساخت و از این طریق، تکنیکهای مینیمالیستی و موجز جذب مخاطب را آموخت. ورود جدی او به جهان تصویر، از مسیر طراحی تیتراژ فیلمهای سینمایی رقم خورد.
نخستین تیتراژ او برای فیلم «وسوسه شیطان» ساخته محمد زریندست در سال ۱۳۴۶ طراحی شد. اما اوج جریانسازی گرافیکی او، ساخت تیتراژ و طراحی پوسترهای شاهکارهای مسعود کیمیایی یعنی «قیصر» و «رضا موتوری» بود که نگاه نوآر و مدرن او در استفاده از کنتراست شدید نور و سایه را به رخ کشید. او بعدها خطاطی عنوانبندی فیلمهای رضا میرکریمی مانند «به همین سادگی» و «یه حبه قند» را نیز با امضای منحصربهفرد خود انجام داد.
معبد کانون پرورش فکری و مشق سینمای بدون دروغ
نقطه عطف حیات هنری عباس کیارستمی با دعوت فیروز شیروانلو، مدیر وقت امور سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شکل گرفت.
شیروانلو که ابتدا در «سازمان تبلیغاتی نگاره» بستری برای رشد طراحان جوان نظیر فرشید مثقالی، احمدرضا احمدی و امیر نادری فراهم کرده بود، پس از انتقال به کانون، مرکز سینمایی این نهاد را راهاندازی کرد. او از کیارستمی دعوت کرد تا اولین فیلم کودکان کانون را بسازد. بدین ترتیب، فیلم کوتاه «نان و کوچه» در سال ۱۳۴۹ متولد شد که نخستین تجربه فیلمسازی کیارستمی نیز بود.
این فیلم کوتاه نئورئالیستی درباره پسربچهای بود که در کوچه با سگی مواجه میشود؛ اثری به غایت ساده اما سرشار از جزییات بصری و ریتم طبیعی زندگی.
پشتوانه فکری شیروانلو کانون را به بهشت تجربی فیلمسازان بدل کرد. کیارستمی در سال ۱۳۵۱ «زنگ تفریح» و در سال ۱۳۵۳ فیلم بلند «مسافر» را ساخت که او را به عنوان کارگردانی واقعگرا مطرح کرد. فیلمهای او در کانون به دو دسته تقسیم میشدند: آثاری برای خود کودکان مانند «منم میتونم» و «رنگها»؛ و آثاری درباره دنیای کودکان برای بزرگسالان مانند «تجربه» و «قضیه شکل اول، شکل دوم».
کانون به کاتالیزور سینمای نوین ایران تبدیل شد و زمینهساز تولید شاهکارهای دیگری چون «دونده» امیر نادری و «باشو غریبه کوچک» بهرام بیضایی گردید.
در این میان، زندگی شخصی کیارستمی نیز دستخوش تحولات بزرگی شد.
او در سال ۱۳۴۸ با پروین امیرقلی، هنرمند نقاش، ازدواج کرد. ثمره این پیوند دو پسر به نامهای احمد (متولد ۱۳۵۰) و بهمن (متولد ۱۳۵۷) بود. با این حال، تلاطمهای زندگی حرفهای و روحیات خاص کیارستمی مانع از دوام این ازدواج شد و آنها در سال ۱۳۶۱، درست در میانه بحرانهای پس از انقلاب، از یکدیگر جدا شدند.
کیارستمی پس از طلاق، حضانت پسرانش را بر عهده گرفت و آنها را به تنهایی بزرگ کرد. بهمن، پسر دوم او، از پانزده سالگی تحت تأثیر پدر وارد دنیای سینما شد و با ساخت مستند «سفری به دیار مسافر» در سال ۱۳۷۲، استعداد خود را به عنوان مستندساز و تدوینگر تثبیت کرد.
قانون طبیعت؛ ماندن و پریدن از روی سانسور
پس انقلاب اسلامی و دگرگونیهای بنیادین در ساختار سیاسی و فرهنگی ایران، بسیاری از یاران دبیرستان جم و همکاران کانون راه غربت را در پیش گرفتند.
اما کیارستمی ماندگار شد. او این تصمیم حیاتی را نه یک کنش سیاسی، بلکه تسلیم در برابر قانون طبیعت میدانست. او معتقد بود اگر درختی را که ریشه در خاک دارد از زیستگاه اصلیاش جدا کرده و به جای دیگری ببرید، دیگر میوه نخواهد داد و اگر هم بدهد، آن کیفیت و شیرینی میوه سرزمین مادری را ندارد.
او ریشه خود را در خاک جادههای ایران میدید و ماندن را بزرگترین تصمیم زندگی حرفهای خود مینامید.
بهای این ماندن در سالهای آغازین دهه شصت، مواجهه با شرایط سخت اقتصادی و محدودیتهای نظارتی بود.
در دورانی که امکان فیلمسازی کم بود، کیارستمی برای امرار معاش خانواده مجددا به طراحی و نقاشی روی آورد و حتی روی بشقابهای سفالی نقاشی میکرد تا آنها را بفروشد.
این دوره از زندگی شخصی او سرشار از سکوت و تلاش برای بقا بود.
نگاه او به سانسور نیز بینظیر بود؛ او میگفت من هیچگاه با سانسور کنار نیامدهام، بلکه همیشه از روی آن پریدهام.
او هرگز تن به بازسازی دروغین واقعیت نداد؛ به عنوان مثال، در هیچیک از فیلمهای او زنی دیده نمیشود که در اتاق خواب خود و در کنار همسرش با روسری نشسته باشد. او به جای پذیرش این تصویر غیرواقعی، دوربین خود را از فضاهای داخلی خانهها بیرون کشید و به دشتهای باز، تپهها و جادههای روستایی برد. این محدودیت، ناخواسته به تکوین زیباییشناسی بیرونی و مینیمالیستی او کمک کرد که مبتنی بر لانگشاتها و حرکت مداوم اتومبیلها در دل طبیعت بود.
از سهگانه کوکر تا نخل طلایی کن؛ سینمای ضد قصهگویی و فیلسوفانه
سینمای کیارستمی پس از انقلاب با فیلم بینظیر «خانه دوست کجاست؟» در سال ۱۳۶۵ به یک پدیده جهانی تبدیل شد.
این فیلم که داستان ساده تلاش یک پسربچه برای بازگرداندن دفترچه دوستش در روستای کوکر را روایت میکرد، دروازه جشنوارههای جهانی را به روی او گشود. پس از زلزله ویرانگر رودبار در سال ۱۳۶۹، او سراسیمه به شمال رفت تا از سرنوشت دو نابازیگر خردسال فیلمش باخبر شود؛ این سفر اگزیستانسیالیستی منجر به ساخت فیلمهای «زندگی و دیگر هیچ» و «زیر درختان زیتون» شد که به همراه فیلم اول، «سهگانه زلزله» یا «سهگانه کوکر» را تشکیل دادند. او از دل ویرانی و مرگ، حیات مجدد طبیعت و استقامت انسان را بیرون کشید؛ درختان زیتون در سینمای او نماد زندگی خستگیناپذیری شدند که حتی پس از فاجعه به بار نشستن را فراموش نمیکنند.
دیدگاه