چرا این روزها باید نادر ابراهیمی بخوانیم؟
به مناسبت زادروز نویسنده عاشقپیشهای که قلمش سلاحی برای بیداری و امید بود، نگاهی انداختهایم به میراث سترگ او در پاسداشت هویت ایرانی، عشق به وطن و ساختن دنیایی روشنتر برای کودکان وطن.
کسانی که با آثار نادر ابراهیمی انس و الفتی دارند، خوب میدانند که او سه چیز را خیلی دوست داشت: وطن، کودکان و همسرش را. ابراهیمی در پس تجربه کردنِ مشاغل بسیار بر خود نام «ابنمشغله» و «ابوالمشاغل» گذاشت و بعدها هرکدام از این مجموعه تجربهها کتاب شدند، نادر مردی بود اهل تاریخ، عاشقی و سلوک. او در سهگانه مجموعه عاشقانههایش «یک عاشقانه آرام»، «بار دیگر شهری که دوست میداشتم» و «چهل نامه کوتاه به همسرم»، احوالات هر دوره از زیست معاصر را روایت کرد؛ اما نبض تمام این کلمات برای «ایران» میتپید.
او معتقد بود: «عشق به دیگری ضرورت نیست؛ حادثه است، عشق به وطن ضرورت است نه حادثه و عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه.»
نادر ابراهیمی از تبار ابنمشغلههایی بود که استراحت را لایق روح ایرانی نمیدانست. او در دورانی قد برافراشت که شبهروشنفکری، در غربتزدگی و یأس دکان باز کرده بود. اما نادر، با قامتی برافراشته، از «امید» نوشت؛ امیدی که پشتش به خاک و هویت ایرانی گرم بود. او معتقد بود که ناامیدی، خیانت به خون نیاکانی است که این سرزمین را از پس قرنها تحمل رنج، به دست ما رساندهاند.
«اگر در روزگاری که شبهروشنفکران، ناامیدی را دکان کردهاند، امید چیزی جز بلاهت به شمار نمیآید، ابنمشغله اقرار میکند که به بلاهتِ امید آراسته است.»
ایرانپژوهی؛ از نغمههای نوری تا مستندهایی درباره ایران
نادر ابراهیمی تنها نویسنده نبود؛ او یک استراتژیستِ فرهنگی بود که میدانست عشق بدون شناخت دیری نمیپاید. او با تأسیس مؤسسه «ایرانپژوه»، تمام توانش را گذاشت تا غبار فراموشی را از چهره این سرزمین بزداید.
او معتقد بود اگر کسی ایران را بشناسد، ناگزیر عاشقش میشود. این نگاه را در مجموعه مستند «سفرای کویر» و «ایران در یک نگاه» به تصویر کشید. حتی نغمههای ماندگار محمد نوری با ترانههای نادر، به سرودهایی ملی تبدیل شدند که غرورِ ایرانی بودن را در رگهای چند نسل جاری کردند؛ صدایی که از «سفر برای وطن» میگفت و با صدای بلند فریاد میزد که «ما برای آنکه ایران، گوهری تابان شود، خوندلها خوردهایم».
روایت قهرمانان گمنام در جادههای سرخ
در روزگاری که ما در میانه نبردی سخت با تهدیدات خارجی هستیم، بازخوانی آثار حماسی نادر ضرورتی دوچندان دارد. او سالها از عمر خود را صرف تحقیق و نگارش کتاب «بر جادههای آبیِ سرخ» کرد؛ روایتی سترگ از زندگی «میرمهنای دوغابی». قهرمانی گمنام از خطه جنوب که در برابر استعمار هلند و انگلیس قد علم کرد تا اجازه ندهد وجبی از خلیجفارس زیر پای بیگانه باشد.
نادر در کتاب «با سرودخوان جنگ در خطه نام و ننگ» نیز به واکاوی مفهوم غیرت و پایداری پرداخت. او نشان داد که در جغرافیا و تاریخ ما، «نام» تنها در گروی حفظ حرمت وطن است و «ننگ» نصیب کسانی است که در روز حادثه، پشت به خاک و رو به بیگانه میکنند.

میراثی برای بچهها؛ در جهانی که دشمنان تاریکش کردهاند
نادر ابراهیمی عمرش را سرِ بچهها گذاشت. او با تأسیس موسسه «همگام با کودکان و نوجوانان»، ادبیات کودک را از حالت فانتزیِ صرف خارج کرد و به آن هویت و اندیشه بخشید.
این روزها که دشمنان ایران و بشریت، جهانِ کودکان را با جنگ و تحریم و تاریکی نشانه رفتهاند، یادآوری جملات نادر مرهم و مسیر است. او که خود را «پدر همه بچههای دنیا» میدانست، معتقد بود برای ساختن آیندهای روشن، باید بذرهای وطندوستی و شجاعت را در دل کودکان کاشت. او میگفت بچهها نباید در برابر ظلم سر خم کنند؛ چرا که آنها وارثان خاکی هستند که به بهای خوندلها حفظ شده است.
زیست سلیم نادر ابراهیمی نشان میدهد که میتوان در سختترین روزهای روزگار، هم عاشق بود، هم برای بچهها دنیای بهتری ساخت و هم در برابر هر اجنبی که سودای تعرض به این مرز و بوم را دارد، قلم را به سلاحی پولادین تبدیل کرد. زادروزش مبارک، که او هنوز در سطرسطرِ ایران زنده است.
در پایان، بد نیست نگاهی داشته باشیم به حکایتی از میان خاطرات او در کتاب «ابوالشاغل» که روایتگر یکی از چالشهای بزرگش در موسسه ایرانپژوه در دوران پیش از انقلاب اسلامی است:
«یک روز صبح، همچنان که در دفتر موسسه کوچکمان به کارهای جاری (فیلم، عکس، اسلاید، پژوهش) مشغول هستیم، ناگهان، در، باز میشود، و یک غول بینژاد، یک غول کامل -که جمیع اجزاء و حرکاتش فریاد برمیدارند که آمریکاییست- غول قصههای بچهها، وارد «ایرانپژوه» معصوم و بینوای ما میشود...
یکی از بچههای مؤسسه، از یک گوشه میگوید: یا قمر بنیهاشم! این دیگر چیست؟
ما که شگفتزده ماندهایم و میبینیم که غول، همچنان که میآید، همهجا را میپوشاند و فضا را بیمهابا پُر میکند، خودمان را قدری عقب میکشیم و سرمان را، البته، خیلی بالا میگیریم.غول میغرّد و صدایی از گلو و حلقوم و دهان و بینی او خارج میشود. من بلافاصله، با همان هوشمندیِ از یاد رفته ایرانیان، حس میکنم که احتمالاً میتواند سلام کرده باشد؛ گرچه به خود میگویم: «آنکس که سلام کردن بداند، بیشک در کوفتن و اجازه ورود خواستن نیز میداند»؛ اما به هرحال، لحظهایست خاص و بازنگشتنی. به همین دلیل هم بلافاصله به زبان خالص و ناب انگلیسی میگویم: سلام آقا! حال شما چطور است؟او میگوید: «خوب، و شما؟» و فرومیرود توی نیمکتِ چهار...
من که به هرصورت مسئول امور مؤسسه هستم، و ناگزیر به اقدام، بعد از چندینبار تمرین بیصدا، میگویم: ما برای شما چکار میتوانیم بکنیم؟
و او، نه میگذارد و نه برمیدارد. خیلی خیلی ساده و صریح و راحت و مسلط و رکوراست و پوستکننده و پوستکنده میگوید: من هستم رییس کل تشکیلات شما!
باور نمیکنید. نه؟ در یک لحظه، حتّی آنهایی که اصلاً و ابداً زبان انگلیسی بلد نیستند، دستهجمعی و هماهنگ، مُخهایشان سوت میکشد. ابنمشغله، به شیوه کارتونهای ابلهانه آمریکایی-ژاپنی، قدری سرش گیج میرود، قدری چشمهایش چپ و راست و کج و کوله میشود، قدری ستارههای رنگارنگ میپراند، قدری دورِ خودش میچرخد، و همچنان که آب دهانش را مثل یک توپ پینگپنگِ تَرکخورده فرو میدهد، میگوید: چه...؟
برای وصول به یک مرحلهی ملموسِ ادراک، «تجسّمِ عکسِ واقعه» را پیشنهاد میکنیم: تصوّر بفرمایید که یک روز صبح، شما، خود شما، بهعنوان یک ایرانی، در شهر واشنگتن یا نیویورک، وارد یک مؤسسه آمریکایی خالص میشوید که کارش «تحقیق در زمینه مسائل طبیعی و تاریخی آمریکا»ست، و میروید بالای دفتر کار مؤسسه مینشینید، پایتان را روی پا میاندازید، سیگاری روشن میکنید، و سپس خیلی آرام و محکم میگویید: «من، رییس کل این مؤسسه هستم»؛ آن هم به فارسی کاملِ خالص. گمان میکنیم تنها چنین تجسّمیست که میتواند حد سیهبختی و درماندگی و توسریخوردگی یک ملّت بزرگ را آشکار کند.
دلم آرزو میکند که خیلی خشن، بیرحم، جدّی و جذّاب بگویم:«ای خاک بر سرت کنند بدبخت الدنگِ پفیوز! تمام این مملکت را دادهاند به تو و امثال تو، و تو تمام این مملکت پربرکت را، با همه سدسازیهایش، تونلسازیهایش، جادهسازیهایش، معادن طلا و سرب و اورانیومش، و همه کارخانههای سرهمبندیاش ول کردهای آمدهای رییس ما بشوی؟ تو دیگر عجب خری هستی واقعاً! اما قدرت ارسال چنین پیامی، ابداً در من نیست. این حرفها را، من باید بتوانم با یک ته لهجه شیرین گزنده اصفهانی، با اصطلاحاتی خاص و سوزنده بگویم تا مردک، تمام عمر بسوزد و دوایی پیدا نکند. چه خاصیّت که چند تا کلمه بیحال و بیجان را دنبال هم کنم و بگذارم کف دستش؟»
دیدگاه