طنزپردازی که نخستین سرود رسمی جمهوری اسلامی را سرود

نخستین سرود جمهوری اسلامی ایران که به نام «پاینده بادا ایران» مشهور بود، روی شعر ابوالقاسم حالت و با موسیقی محمد بیگلری‌پور ساخته شد.

طنزپردازی که نخستین سرود رسمی جمهوری اسلامی را سرود

رهی معیری درباره او گفته است: «به شعر اکثر گویندگان نیابی حال / زهی ترانه حالت که حالتی دارد» این بیت بعدها در بهار سال ۱۳۲۵ به پیشنهاد آن مرحوم بر روی جلد مجموعه دو جلدی «فکاهیات حالت» چاپ شد.

ابوالقاسم عبدالله فرد متخلص به «حالت» از برجسته‌ترین شاعران و طنزپردازان معاصر ایران بود که در کنار شعرهای جدی، در عرصه طنز نیز آثاری درخشان از خود بر جای گذاشت. او خود درباره زندگی‌اش چنین نوشته است: «نامم ابوالقاسم است و نام خانوادگی و تخلص شعری‌ام «حالت». در شناسنامه تاریخ تولدم سال ۱۲۹۲ ثبت شده، اما به دلایلی که شرح آن ضرورتی ندارد، این تاریخ نادرست است و سال ۱۲۹۸ به حقیقت نزدیک‌تر است. تحصیلات خود را در تهران گذراندم و از کودکی به ادبیات علاقه داشتم. از سال ۱۳۱۴ به سرودن شعر پرداختم و به تدریج در انجمن‌های ادبی راه یافتم.»

در انجمن ادبی ایران قصیده‌هایی اخلاقی به سبک سنایی سرود که مورد تحسین قرار گرفت. مرحوم محمدهاشم افسر، رئیس انجمن، در همان زمان یک جلد دیوان نعمت به او جایزه داد؛ هدیه‌ای که برای شاعر جوان نعمتی بزرگ به شمار می‌آمد.

او در آثار طنز خود از نام‌های مستعار متعددی استفاده می‌کرد؛ از جمله: خروس لاری، هدهد میرزا، ابوالعینک، شوخ‌الحمار و فاضل مآب. او از پرکارترین، با ذوق‌ترین و موفق‌ترین شاعران طنزپرداز ایران به شمار می‌رفت و در کنار طنز، در شعر جدی نیز توفیق فراوان داشت. توانایی او در سرودن نظم و نگارش نثر طنز سبب شد که برخی اهل ادب او را با لقب‌هایی چون «ملک‌الشعرای طنز»، «سیدالشعرا» و «امیرالشعرا» یاد کنند. آثار او از آغاز فعالیت ادبی‌اش تا سال‌های پایانی زندگی همواره در مطبوعات و محافل ادبی منتشر و مورد توجه قرار می‌گرفت.

آغاز فعالیت های مطبوعاتی با «توفیق»

فعالیت مطبوعاتی حالت از همکاری با هفته‌نامه طنز «توفیق» آغاز شد. او در این نشریه با مدیر آن، مرحوم حسین توفیق، همکاری کرد و این همکاری را تا آخرین شماره توفیق که به مدیریت حسن توفیق منتشر می‌شد ادامه داد. در طول بیش از بیست‌ودو سال، بحرطویل‌های او با امضای «هدهدمیرزا» و اشعار طنزش با نام‌های مستعاری چون «شوخ»، «فاضل مآب» و «ابوالعینک» به طور مرتب در این نشریه چاپ می‌شد.

پس از شهریور ۱۳۲۰ و گشایش فضای سیاسی، امکان بیان آزادتر افکار فراهم شد و حالت علاوه بر توفیق با نشریات دیگری همچون «امید»، «تهران مصور»، «قیام ایران» و... نیز همکاری کرد. در این نشریات هم آثار طنز به نظم و نثر می‌نوشت و هم شعرهای جدی منتشر می‌کرد. از سال ۱۳۲۳ به بعد، در هفته‌نامه «آیین اسلام» هر هفته پنج رباعی از او چاپ می‌شد که ترجمه منظوم کلمات قصار حضرت علی(ع) در زمینه‌های اخلاقی و عرفانی بود. بخش قابل توجهی از قصاید دیوان حالت نیز در دوره همکاری با همین نشریه سروده شد.

سفر به هندوستان آموختن زبان انگلیسی

در همان سال به دعوت شرکت «اورگرین پیکچرز» همراه دو هنرپیشه ایرانی برای دوبله چند فیلم به هندوستان رفت. او در مدت اقامت بیست‌ماهه در بمبئی از فرصت استفاده کرد و به تکمیل دانش زبان انگلیسی پرداخت؛ زبانی که پیش‌تر نیز با آن آشنایی داشت.

پس از بازگشت به ایران، در آبادان به خدمت در اداره انتشارات شرکت نفت مشغول شد. شرکت نفت آبادان سه نشریه منتشر می‌کرد: روزنامه «خبرهای روز»، مجله هفتگی «اخبار» و نشریه‌ای انگلیسی‌زبان برای کارکنان خارجی شرکت. بیشتر مطالب ادبی این نشریات یا به قلم او بود یا زیر نظر او تهیه و تنظیم می‌شد. همچنین در صفحه اول روزنامه «خبرهای روز» در هر شماره رباعی‌ای از او چاپ می‌شد که ترجمه‌ای منظوم از امثال و حکم اروپایی بود. بعدها گزیده‌ای از این رباعی‌ها همراه با اصل انگلیسی آن‌ها در بخش پایانی دیوان حالت با عنوان «انسان و زندگی» منتشر شد.

زندگی خانوادگی حالت

ابوالقاسم حالت در سال ۱۳۲۹ با دختر دایی خود، احترام آیین‌پرست، ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو پسر به نام‌های ماهور و مانی بود. در سال‌هایی که خانواده‌اش در تابستان از آبادان به سفر می‌رفتند و او به دلیل مسئولیت‌های کاری ناچار به ماندن در محل خدمت بود، بسیاری از غزل‌های خود را در روزهای دوری از همسرش سرود. اشعار او در کتابهای درسی هم منتشر شد، مانند شعر مادر:

ای مادر عزیز که جانم فدای تو
قربان مهربانی و لطف و صفای تو

هرگز نشد محبّت یاران و دوستان
همپای محبّت و مهر و وفای تو

مهرت برون نمی‌رود از سینه‌ام که هست
این سینه خانه ی تو و این دل سرای تو

آن گوهر یگانه دریای خلقی
کاندر جهان کسی نشناسد بهای تو

مدح تو واجب است ولی کیست آن کسی
کاید برون ز عهده ی مدح و ثنای تو

هر بهره‌ای که برده‌ام از حسن تربیت
باشد ز فیض کوشش بی‌منتهای تو

ای مادر عزیز که جان داده‌ای مرا
سهل است اگر که جان دهم اکنون برای تو

گر جان خویش هم ز برایت فدا کنم
کاری بزرگ نیست که باشد سزای تو

تنها همان تویی که چون برخیزی از میان
هرگز کسی دگر ننشیند به جای تو

خشنودی تو مایه‌ی خوشبختی من است
زیرا بود رضای خدا در رضای تو

گر بود اختیار جهانی به دست من
می‌ریختم تمام جهان را به پای تو

در تیرماه سال ۱۳۳۶ نخستین سفر اروپایی خود را به همراه همسرش آغاز کرد. آنان پس از گذر کوتاهی از سوریه، لبنان و مصر، به اروپا رفتند و از بسیاری از پایتخت‌ها و شهرهای مهم آن قاره دیدن کردند. در این سفر و در ادامه فعالیت‌های ادبی و فرهنگی خود، به آموختن زبان فرانسه نیز علاقه‌مند شد و با استفاده از کتاب‌های خودآموز و همچنین با یاری و راهنمایی همکارانی که با این زبان آشنایی داشتند، در یادگیری زبان فرانسه چنان پیش رفت که توانست متون فرانسوی را بخواند، بفهمد و ترجمه کند. حاصل این تلاش، ترجمه کتابی از «هانری بردو» با عنوان «شبح در کوچه میکل‌آنژ» بود که به تدریج در مجله تهران مصور منتشر شد.

به گفته خودش، این یازده سال از عمرش بهترین سال‌های زندگی‌اش بود. او در تمام این مدت، با وجود اشتغال‌های گوناگون، هیچ‌گاه ارتباط خود را با مطبوعات قطع نکرد و آثارش پیوسته در هفته‌نامه‌ها و مجلات مختلف به چاپ می‌رسید.

بازگشت به تهران و بازنشستگی

او در اواسط سال ۱۳۲۷ به آبادان رفته بود و در سال ۱۳۳۸ به تهران منتقل شد. پس از انتقال به تهران، در اداره روابط عمومی شرکت ملی نفت ایران به کار پرداخت. پس از تعطیلی هفته‌نامه توفیق، مقالاتی را با عنوان «طنز اجتماعی» در روزنامه کیهان منتشر می‌کرد و تا آنجا که برایش ممکن بود، در قالب طنز به نقد نابسامانی‌های اداری و مفاسد اجتماعی می‌پرداخت.

او درباره ادبیات کهن و شعر و ادبیات طنز معاصر این باور را داشت و می‌گفت: «آنچه که در ادبیات گذشته مطرح بوده، اصلاح فرد بوده است، اما امروز بیشتر برطرف ساختن مفاسد جامعه مطرح است، نه اصلاح معایب فرد؛ و طنز، یکـی از برنده‌ترین حربه‌ها در این میدان است».

حالت با تخلص «شوخ» به مناسبت رفتن رضا شاه و وعده تغییر رژیم و آمدن شاه جدید، این شعر را سروده بود:

اکبر آواز خوان به اصغر بزاز

گفت که: رازی همی کنم به تو ابراز

مطرب و ساقی عوض شده است ولی باز

نغمه همان نغمه است و ساز همان ساز

باده همان باده است و جام همان جام

دست جفا بسته گشت و پای ستم لنگ

بر سر صیاد خیره خورد بسی سنگ

با همه احوال، پیش طایر دلتنگ

نقشه همان نقشه است و رنگ همان رنگ

دانه همان دانه است و دام همان دام

بین لَشان محله آشپزی داش

کرد پریروز راز جامعه را فاش

داد زد و گفت کای جماعت اوباش

کاسه همان کاسه است و آش همان آش

پخته همان پخته است و خام همان خام

دزد عجیبی شبی به وقت تکاپوی

خانه ویرانه‌ای بدید به یک سوی

شاد شد و گفت آن حریف جفا جوی

کوچه همان کوچه است و کوی همان کوی

خانه همان خانه است و بام همان بام

راهنما گرچه آدمیست دل آگاه

در همه جا ذکر خیر اوست در افواه

لیک زتاثیر فکر مردم بدخواه

شیوه همان شیوه است و راه همان راه

جاده همان جاده است و گام همان گام

دوره مختار گشت و بین هیاهوی

شمر ز یکسوی شد، یزید زیکسوی

لیک بقول عموم مردم حقگوی،

توده همان توده است و خوی همان خوی

کوفه همان کوفه است و شام همان شام

و نمونه‌ای از بحر طویل‌های او که بعدها در کتاب هدهدمیرزا منتشر شد این است:

«رفقا خاطر خود شاد بدارید و ره غم مسپارید و گل و لاله ببارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز درآمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت ز باران گوهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت جنان جلوه گر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفائی دگر و کرد غم از دل به در و می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان زگل و لاله و ریحان و ز باریدن باران شده چون روضه رضوان همه پرلاله نعمان همه پر نرگس فتان همه پر گوهر و مرجان غرض ای نور دل و جان منشین زار و پریشان که شوی سخت پشیمان چو دهی فرصت عیش و طرب از دست درین فصل دل انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را...»

 

 

 

کد مطلب: ۳۸۹۴۸۱
لینک کوتاه کپی شد

پیوندها

دیدگاه

تازه ها

یادداشت