باید بدنامی را به جان خرید و از «بدنام» گفت
من طرفدار و با همراه با سریال بدنام نیستم. حتی در همان چند قسمت اول یکی دو باری اینجا و آنجا نوشتم و حتی در اینچند قسمت اخیر هم مقاومت کردم تا حداقل دوباره دستاویزی پیدا کنم برای نواختن ساز مخالف.
امروز هم نمیخواهم خود را صد درصد همراه اثر نشان دهم ولی باید اعتراف کنم مخصوصا در این سه چهار قسمت اخیر با توجه به بعضی لحظات و شکل به اوج رسیدن تنش و قدرت بازیگری در لحظات مختلف دیگر انتقاد کردن کار سختی است. در همین قسمت آخر بدنام و آن سکانس رودرویی اسماعیل و حاج ابراهیم تقریبا ناخودآگاه سرکوب شده داستانی بود که تا اینجا و تا این اپیزود از گفتن حرف اصلیاش پرهیز میکرد. "فقط به من بگو دستت بهش خورده یا نه؟" این، آن چیزی بود که آدمهای اصلی داستان از گفتنش پرهیز میکردند.
اسماعیل ضربهای خورده و دنیا روی سرش آوار شده، حالا در پی تجسس در چیزیست که کمی اعتماد به او برمیگرداند، او باید مطمئن شود که بچه یلدا، بچه خودش هست و خب آدمی برای ادامه دادن و دوام آوردن به "اعتماد" محتاج است. اسماعیل احساس شکست میکند اما نمیتواند با این شکست به پایان برسد، پس تقلا میکند که روزنهای از نور را جذب کند، اگر این بچه مال اسماعیل باشد، پس یلدا تماما دروغ نبوده، همین هم کافی است.

صحنه درخشان بعدی که روایت را در این قسمت عمق داد و به پستوهای شخصیت اسماعیل نفوذ کرد، همان صحنه مستی عماد بود. نوشتم اسماعیل اما این صحنه و سکانس اولین گرتهبرداری از عماد بود که پیش از این فکر میکردیم سیاهترین است اما او هم انگیزههایی دارد که حالا تکاندهنده است. اسماعیل در گفتگو با عماد سطحی از پذیرندگی را نشان داد که در انطباق با شخصیت هنری و اهل تعاملش بود. روند دیالوگها لحظه به لحظه تنهایی غریب هر دو کاراکتر را نشان میداد. مشروب، بالکن و نور زرد، اصلا لوکیشنی که هر دو از آن خاطره داشتند، اتمسفری ایجاد کرد که حرفها را واقعیتر نشان میداد. درد را ملموس میکرد، تصنعی و ادا به نظر نمیرسید، حتی گریه عماد و فاشگوییاش در هماهنگی کامل با یک مستِ خراب بود. مستی برای پز و افاده نبود، مستی در جایگاه واقعیاش به نمایش گذاشته شده بود. البته که یادمان نرود کنترل بازیها در اوج بود، همه همفاز و دقیق اجرا کردهاند، مخصوصا جناب پورشیرازی.
جایی در همین قسمت ابراهیم که از کنایههای اسماعیل خسته شده، خطاب به او میگوید که "من پدرتم، انقدر تحقیرم نکن" حتما اگر فرصت کردید، دوباره آن سکانس را تماشا کنید. ببینید پورشیرازی چگونه از آن همه ولع و قدرت به این عجز و التماس شیفت میکند. انگار نه انگار که این همان ابراهیم مقتدر دو قسمت قبل است که خدا را بنده نیست و فکر میکند هر چه که باید را میتواند مال خود کند، او از تصرف یلدا به بازپسگیری پسرش رسیده است. این لحن التماسی نوبرانه چنان در بافت حاج ابراهیم نشسته که گمان میکنی ۱۶ قسمت آدم مظلوم داستان او بوده است. بدیل دیگرش عماد است، او اشک بریزد؟ باورکردنی نیست. آن هم مقابل اسماعیل؟ اصلا و ابدا. اما این اتفاق میافتد، طوری هم رخ میدهد که اصلا توی ذوق نمیزد، اینجا ارزش متن حامد عنقا و کارگردانی کار بیشتر مشخص میشود، همه در خدمت محصول و داستان در یک هارمونی چشمنواز رفتار کردهاند و به قول آن گزارشگر نه چندان محبوب تلویزیون؛ "شد آن چه شد". بدنام به اوج رسیده و حالا انتقاد کردن از آن جزو سختترین کارهای دنیاست.
دیدگاه