داستان کوتاه «سانس آخر» به نویسندگی مرجان شیرمحمدی

پدر دختره فهمید که موضوع از چه قرار است. به دخترش گفت: «تو شوهر و بچه داری. داری چی کار می کنی؟ حواست هست؟» زن گفت...

از تاکسی که پیاده شد، مرد را دید که داشت از ماشین پیاده می شد. بارانی پوشیده بود. در ماشین را قفل کرد و آمد به طرف زن. زن گفت: «سلام» مرد گفت: «سلام، چه طوری؟» زن گفت: «خوبم». ولی خودش می دانست که خوب نبود. از بعد از ظهر، خوب نبود. شاید هم از روز قبل یا یک هفته ی پیش. سینما توی یک کوچه باریک بود. باقی راه را که زیاد هم نبود باید پیاده می رفتند- زیر باران. زن و مرد، شانه به شانه ی هم، قدم می زدند. مرد دستهایش را کرده بود توی جیب بارانی اش و توی فکر بود. زن فهمیده بود که آن وقت شب فقط برای تماشا کردن فیلم نیامده. حس می کرد قرار است اتفاقی بیفتد. مرد هیچ حرفی نمی زد و توی فکر بود. رفتند توی سینما. پسر جوانی که دربان سینما بود مرد را شناخت و سلام کرد. مرد پرسید: «فیلم شروع شده؟» دربان گفت: «سی ثانیه س.» سالن سینما خیلی کوچک بود-یک سینمای خصوصی مخصوص اعضای سینما تک. آن شب، یک فیلم ایرلندی نشان می داد. سانس آخر بود. وارد سالن که شدند، چراغ ها خاموش بود و تیتراژ فیلم هنوز روی پرده بود. مرد گفت: «بریم ردیف جلو» فاصله ی صندلی های ردیف جلو با پرده خیلی کم بود. مثل این که آدم توی خانه ی خودش پای صفحه ی یک تلویزیون خیلی بزرگ نشسته باشد. نوری که از پرده بر می گشت تمام ردیف جلو را روشن کرده بود. ولی خوشبین به این بود که پشت صندلی ها خیلی بلند بود و تماشاچی های ردیف پشت سر نمی توانستند آدم های ردیف جلوتر را ببینند. مرد از همان اول رفت توی فیلم. اولین بار بود که با هم سینما می رفتند. فیلم داستان یک بوکسور بود که تازه از زندان آزاد شده بود و برگشته بود به زاد بومش. بعد، یک باشگاه بوکس راه انداخت و شروع کرد به تعلیم دادن بوکس به بچه ها. هنرپیشه زن فیلم عاشقش شد. یعنی از خیلی قبل عاشقش بود- از قبل از این که فیلم شروع شود، از قبل از این که ازدواج کند و بچه دارشود، از قبل از این که بوکسور به زندان بیفتد. حالا، بعد از چهارده سال، دوباره آن مرد را می دید. مرد دستش را گذاشته بود زیر چانه اش و به صندلی تکیه کرده بود. پاهاش را انداخته بود روی هم وحواسش به فیلم بود. مرد توی فیلم داشت با تمام قدرتش به کیسه ای که از سقف سالم بوکس آویزان بود مشت می کوبید. زن برگشت و به مرد که نور پرده افتاده بود روی صورتش نگاه کرد. زن توی فیلم به بوکسور گفت: «چرا با من حرف نمی زنی؟ اگه به من می گفتی منتظرم بمون، می موندم» مرد پوزخندی زد و دوباره مشتی کوبید به کیسه. پدر دختره فهمید که موضوع از چه قرار است. به دخترش گفت: «تو شوهر و بچه داری. داری چی کار می کنی؟ حواست هست؟» زن گفت: «ازدواج ما قبل از به دنیا اومدن پسرمون تموم شده بود. اینو بفهم، پدر» پدرش گفت: «داری خودتو توی دردسر می اندازی. مردم این جا خیلی متعصبن. زن یک زندانی نباید حتی با یک مرد دیگه برقصه.» زن گفت: «گور بابای مردم!» ولی آخر سر، هیچ کاری از دست تمام آدم بدها و آدم ها ی متعصب توی فیلم برنیامد و زن و بوکسور به وصال هم رسیدند. یک پایان خوش. چیزی که اصلا نمی شد حدسش را زد. از توی سینما که بیرون آمدند، ساعت یازده شب بود. زن رفت نشست توی ماشین، کنار دست مرد. از اولین چهار راه رد شدند. مرد یک کاست گذاشت توی پخش ماشین. سیگارش را درآورد و به زن گفت: «نمی کشی؟» زن یک سیگار از توی پاکت سیگار مرد برداشت. مرد گفت: «آخرش که چی؟» زن به جدول های کنار خیابان که تند تند از جلوی چشمش رد می شدند نگاه می کرد. مرد برگشت به زن نگاه کرد وگفت: «از دروغ گفتن خسته شده ام» زن شیشه ی ماشین را کاملا کشید پایین. مرد گفت: «خیلی مشکله» زن گفت: «می دونستم» مرد دوباره گفت: «آخرش که چی؟» زن گفت: «من دلم خیلی برات تنگ می شه. فقط همین.» مرد هیچ چی نگفت. زن گفت: «تو چی؟» یک قطره اشک چکید روی گونه اش. بعد، گفت: «منو بذار خونه» بقیه راه، هر دو ساکت بودند. کنار یک مجتمع مسکونی ایستادند. نگهبان ساختمان کنار در ورودی بود. زن نمی توانست از ماشین بزند بیرون. ذهنش خالی شده بود. نگهبان دستهاش را کرده بود توی جیبش، بخار دهانش را بیرون می داد و به آن ها نگاه می کرد. مرد حواسش به نگهبان بود. گفت: «پیاده شو! داره ما رو تماشا می کنه!» زن توی چشم های مرد نگاه کرد، ولی چیزی نگفت. در را که می بست، صدای مرد را شنید که می گفت: «لطفا دیگه تلفن نکن! خداحافظ!» و ماشین را راه انداخت. زن رفت توی آسانسور. توی آینه آسانسور،خودش را نگاه کرد. یاد بوکسور توی فیلم افتاد. چشم های بوکسور را بسته بودند و او را گذاشته بودند بیخ دیوار. مردی اسلحه ای را پشت سر بوکسور نگه داشته بود. بوکسور منتظر بود که مرد ماشه را بچکاند. در آسانسور باز شد. صدای پاشنه های کفش زن توی راهرو پیچید. قبل از این که کلید را از توی کیفش پیدا کند، در باز شد. مادرش بود که توی چارچوب درایستاده بود، باچشم هایی خواب آلود و لباس خواب بلند. گفت: «دلواپست شدم» بعد،خودش را کشید کنار تا زن برود تو. زن بارانی اش را درآورد وانداخت روی مبل. رفت پشت پنجره ی توی هال ایستاد. مادرش گفت: «این بچه امشب خیلی بهانه می گرفت. تو که می ری، خیلی بهانه می گیره» زن رفت توی اتاق بچه. چراغ را روشن کرد و خم شد روی تخت بچه. راحت خوابیده بود و صورت گرد و نرمش توی بالش فرو رفته بود و موهاش ریخته بود روی پیشانیش. زن رفت پشت پنجره ی اتاق بچه ایستاد. سینما کجای آن شهر بود؟ پیدا کرد. درست پشت ساختمان بلند بانک که چراغ های بی شمارش چشمک می زدند، ته خیابان درازی که به پل می رسید. آن بیرون، هنوز باران می بارید.

بیشتر بخوانید: داستان کوتاه گل و بلبل نوشته اسکار وایلد

بیشتر بخوانید: داستان کوتاه «آدم مغرور» از آنتوان چخوف

بیشتر بخوانید: داستان کوتاه قفس صادق چوبک

بیشتر بخوانید: «زن و شوهر» و«پل» دو داستان کوتاهِ کوتاه از فرانتس کافکا!

منبع: کتاب نقش 80

کد مطلب: ۲۱۸۳۷۸
لینک کوتاه کپی شد

پیوندها

دیدگاه

تازه ها

یادداشت