شرح یک فاجعه تمدنی در گوژپشت نتردام/ این رمان عاشقانه نیست!
چهل و سومین نشست انجمن ادبی خورشید با محوریت رمان «گوژپشت نتردام» اثر ویکتور هوگو برگزار شد و این رمان با حضور کارشناسان نقد و بررسی شد.
به گزارش انجمن ادبی خورشید در چهل و سومین نشست خود با حضور سمیه عالمی، فاطمه نفری، سیده عذرا موسوی، مریم مطهریراد، مرضیه نفری و سیده فاطمه موسوی به نقد و بررسی رمان «گوژپشت نتردام» اثر ویکتور هوگو پرداخت.
رمان «گوژپشت نتردام» داستانی که در پاریس قرن پانزدهم آغاز میشود. در روز جشن دیوانگان، مردم به دنبال چهرهای مضحک میگردند تا «پاپ دیوانگان» را انتخاب کنند. در این میان کازیمودو، ناقوسزن گوژپشت و بدقواره کلیسای نتردام، بهعنوان زشتترین چهره برگزیده میشود. مردم او را مسخره میکنند، اما او چیزی نمیشنود؛ چون بر اثر صدای ناقوسها ناشنوا شده است. در همین جشن، اسمرالدا، دختر کولیِ رقاص، با زیبایی و رقصش توجه همه را جلب میکند. کلود فرولو، کشیش بلندپایه نتردام و سرپرست کازیمودو، از دور اسمرالدا را میبیند. این دیدار، تعادل درونیاش را بر هم میزند. فرولو که عمری را در زهد و دانش گذرانده، گرفتار میلی میشود که آن را گناه و نفرین میداند، اما نمیتواند مهارش کند...
کلیسای نتردام نماد قدرت کلیسا و طبقه مرفه
سیده عذرا موسوی داستان گوژپشت نتردام را داستان تقابلها خواند و گفت: نخستین تقابلی که در همان بندهای آغازین داستان خود را نشان میدهد، همزمانی «عید پادشاهان» با «جشن دیوانگان» است. در قرون وسطا و در زمان قدرت بلامنازع کلیسا، در جشن احمقها، عدهای لباس مسخره به تن میکردند، تاج بر سر میگذاشتند و آداب و رسوم کلیسایی و جایگاه امثال اسقف اعظم را به صورت طنز و خارج عرف اجرا میکردند. در واقع محتوای این جشن، نقد کلیسا و طبقه مرفه جامعه بود و برخی آن را نوعی نمایش اعتراضی به وضعیت حکومت میدانند. این جشن نوعی مراسم تمثیلگونه و پارادوکسیکال برای ابراز دیدگاههای مردم در قالب یک کمدی مذهبی بود. همکاری کلیسا برای اجرای نمایش و حتی قرار دادن فضا و صحن کلیسا در اختیار اجراکنندگان مانند دریچه اطمینانی برای جلوگیری از انقلاب و اعتراضات شدید عمل میکرد و هرگاه اعتراضات شدید و لحنها تندتر میشد، طبقه حاکم برخورد کرده و حتی از جانب کلیسا تکفیر میشد. عید پادشاهان نیز به داستان سه مُغ برمیگردد که از سوی پادشاه ایران روان فلسطین شدند تا با بردن هدایایی برای حضرت مریم، تولد عیسیمسیح را تبریک بگویند. بر اساس انجیل متی، آن سه مرد، مجوس بودند که از سده دهم پادشاه خوانده شدند. این دگرگونی هم میتوانست سبب ماندگاری داستان شود و هم به نهاد پادشاهی که در اروپا گسترش یافته بود، رنگ آسمانی ببخشد و آن را در لوای کلیسا حفظ کند. جالب اینکه هردو جشن که یکی همسو با بنیاد مسیحیت و دیگری در هجو کلیساست، در آستانه سال نوی میلادی برگزار میشد. و جالبتر اینکه کسی که در آغاز داستان بهعنوان «پاپ شوریدگان» انتخاب میشود، یعنی گوژپشت نتردام، همان کسی که باید اسباب دفع انقلابات شود، بساط قیام اوباش (مردم) را علیه کلیسا و حکومت فراهم کرده و حرکت آنها را شعلهورتر میکند. این ماجرا بهنوعی براعت استهلال داستان است.
این نویسنده تقابل دیگر داستان را تقابل کلیسا و عرصه جادوگری دانست و گفت: داستان از ۶ ژانویه ۱۴۸۲، یعنی اواخر قرون وسطی و دوره تسلط جادوگری آغاز میشود. یکی از تلاشهای جادو همواره مقابله با آموزههای مسیحیت بوده است و در داستان، کلیسا به واسطه حضور کسانی که معماری را هنری برای بیان عقاید و دیدگاههای خود یافتهاند، مسیر متفاوتی را در پیش گرفته است. «گاهی سردر، نمای عمارت یا سراسر ساختمان کلیسایی پر از رموز و کنایات غیرمذهبی، حتی ضد کلیسایی است» و برخی چون «گیوم دوپاری» (کشیش معروف) و «نیکلا فلامل» «خطوط ناخوانا و سحرآمیزی را با سنگ بر سردر پر از اسرار نتردام نوشته و آن را بهصورت عنوان دوزخی کتاب شعر بنای با عظمت درآورده» و «صفحات آشوبگرانهای را به یادگار گذاشتهاند». اولیای کلیسا نیز که در ظاهر با جادو مبارزه کرده و جادوگران را محاکمه و اعدام میکنند، خود با آموختن علوم خفیه، جادوی سیاه و کیمیا، کلیسا را به محلی امن برای اعمال جادوگری خود بدل کردهاند. بهنحوی که کلود، کشیش فاضل و معاون اسقف نتردام، همه علوم ازجمله پزشکی و نجوم را فاقد اعتبار دانسته و تنها علم و حقیقت مسلم را کیمیا میداند. او معتقد است، همانطور که میتوان بخار را به یخ تبدیل کرد، میتوان نور را به طلا بدل کرد. او ساعات بسیاری را بر سر مزار فلامل، یکی از جادوگران معروف قرون گذشته سپری میکند که اتفاقاً به کلیسا آمدوشد داشته و حتی در یکی از برجهای کلیسا اتاقی برای متحصنین و بستنشینها ساخته است. کلود که از جوانی عزلت گزیده و خود را وقف کلیسا کرده است، ناگاه دلباخته اسمرالدا و اسیر شهوت میشود، ولی در این دلدادگی یکطرفه، کلود تنها شیفته جسم و زیبایی اسمرالدا نیست؛ او قصد دارد با تصاحب اسمرالدا به همهچیز دست یابد. او معتقد است که طلا از آتش بهدست میآید و راه بهدست آوردن آن این است که هنگام تبدیل باید نام دلنشین و اسرارآمیز برخی از زنان را به زبان راند و از قول «مانو» میگوید: «زن باید نامی دلپذیر، نرم و وهمانگیز داشته باشد... و به حروف صدادار ختم شود.» و بعد میگوید: «بله، حکیم حق دارد. واقعاً هم اسامی ماریا، سوفیا، اسمرا... لعنت بر شیطان! این فکر لعنتی هرگز راحتم نمیگذارد.» او نهتنها راه دستیابی به ثروت و طلا، بلکه راه رسیدن به جاه و مقام و حتی پادشاهی فرانسه را بهواسطة ثروت، در تصاحب اسمرالدا میداند.
وی «آناگی»، فصل چهارم از بخش هفتم را یکی از مهمترین فصلهای کتاب دانست که پیام و درونمایه اثر، ملهم از آن است: نویسنده در مقدمه نیمصفحهای رمان اشاره میکند که سالها پیش ضمن کاوش در کلیسا و در یکی از زوایای تاریک برجهای آن کلمه ANALKH (آنالخ، آناگی) را که با رسمالخطی قرون وسطایی بر دیوار حک شده، یافته و کوشیده است تا به راز آن پی ببرد. این همان واژه یونانی به معنای «تقدیر» است که کلود بر دیوار پشت سرش حک کرده و در زیر آن واژه «پلید» را نوشته است. همچنین نویسنده در مقدمه اشاره میکند، «پایان عمر کلیسا نیز بسیار نزدیک است». یکی از براعتهای استهلال همین مقدمه است و نویسنده کوشیده در سراسر داستان، تقدیر پلیدی را که سرنوشت کلود و دیگر شخصیتهای داستان و در سطحی دیگر فرانسه، فرهنگ، تمدن، دین، و کلیسا را از نظر معماری و اقتدار آن رقم میزند، ترسیم کند.
سیده عذرا موسوی گوژپشت نتردام را داستانی نمادین خواند و گفت: کازیمودو، نمادی از کلیسای نتردام و به اعتقاد هوگو، «بهترین مضمون و محتوای طبیعی کلیسای بزرگ» است که «شکل کلیسا» را به خود گرفته و «بین او و کلیسای کهنسال دلبستگی غریزی عمیقی از نظر معنوی و مادی» حاصل شده است. «کازیمودو نهتنها از نظر صورت ظاهر، بلکه روحاً نیز با کلیسای بزرگ همآهنگ شده است». کلیسا با ناشنوا کردن کازیمودو، او را تبدیل به موجودی گنگ و مطیع اوامر کرده که سرانجام طغیان میکند. درهمآمیختگی جادو و کلیسا را میتوان در وجود کازیمودو دید. او مولود کولیان و پرورشیافته کلود و کلیساست. کلود، راهب اعظم نتردام، نماد کلیسا و دین است که مسیر سقوط و نابودی را در پیش میگیرد، آن هم به دست کسی که خودش پرورش داده است. فوبوس، کاپیتان خوشتیپ کمانداران پادشاه که نماد حاکمیت و طبقه اشراف است که غیرمسئولانه و هوسبازانه قصد بهرهبرداری از زنان معصوم جامعه را دارد. گرنگوار، نماد مردم بیتفاوت، منفعتطلب، سرخوش، سطحینگر، سرگردم دنیا و حتی احمق است. چه اینکه بر خطر کشته شدن بز بیشتر از اسمرالدا افسوس میخورد. اوباش، نماد انسانهای طماعیاند که مستضعفان را قربانی مطامع خود کرده، درباره سرنوشت امثال اسمرالدا بیتفاوت و در پی کسب منفعت خود هستند. او را بهانه میکنند و در حقیقت بهدنبال طلای محبوس (ثروتی که در انحصار کلیساست) هستند. اسمرالدا، نماد انسانهای آزاد و آزاده و تسلیمناپذیری است که معصومیت و سادهدلیشان آنها را قربانی میکند و حتی کلیسا هم عرضه و انگیزه محافظت از او را ندارد. او تجسم روح زیبای کازیمودو است و کلیسای نتردام بهعنوان شخصیتی زنده در داستان، نماد قدرت کلیسا، پادشاه و طبقه مرفه است. همچنین نمادی از تاریخ، معماری و روح جامعه فرانسه در قرون وسطی. کازیمودو، پسرخوانده کلود؛ ژان، برادر کوچک کلود که تحت سرپرستی و تربیت او بوده؛ و گرنگوار، دستپروده و شاگرد کلود، هریک بخشی از چهره سیاه او را به نمایش میگذارند. کازیمودو تجسمی کریه از روح کلود است که مردم «شیطان» خطابش میکنند. ژان، دانشجوی بیادب و گستاخی است که سرانجام سر از هرزهخانهها درمیآورد و به اوباش میپیوندد. او بخش گناهآلود کلود را به تصویر میکشد. گرنگوار نیز جوان بیعرضه و بیریشهای است که رفتهرفته مسیر تباهی را طی میکند. او میگوید: «پیش از این زنها را دوست داشتم، سپس به حیوانات علاقهمند شدم، ولی اینک به سنگها مهر میورزم. سنگها از زنان و جانوران سرگرمکنندهتر و مفیدترند.» گرنگوار، فوبوس و کلود دستبهدست هم میدهند و اسمرالدا را نابود میکنند؛ حالآنکه هر سه جان و موقعیت خود را مدیون او هستند.
سقوط کلود از کلیسا به معنای ناکارآمدی کلیساست
پس از آن فاطمه نفری به ویژگیهای رمانتیسم در گوژپشت نتردام پرداخت و گفت: وقتی درباره رمانتیسم صحبت میکنیم، الزاماْ از رمانهای عاشقانه حرف نمیزنیم، زیرا هر رمان عاشقانهای در این دسته قرار نمیگیرد. آثار رمانتیسیسم ویژگیهای مشترکی دارند که به مهمترین آنها در رمان گوژپشت نتردام میپردازم.
وی در ادامه افزود: تمرکز بر فردیت: رمانتیکها معتقدند هر فردی تجربیات و دیدگاههای منحصربهفردی دارد که ارزشمند است. هرچند همین مسئله در بعضی آثار رمانتیک باعث فردگرایی افراطی و بیتوجهی به مسائل اجتماعی و سیاسی گردیده است. ویکتور هوگو در گوژپشت نتردام، در این بعد بسیار خوب عمل کرده و توجه بسیار زیادی به مسائل اجتماعی و سیاسی دارد. اعتراض او نسبت به حاکمیت و لویی یازدهم، اعتراض نسبت به راهبان و مناسبات حاکم بر کلیسا، همچنین تاکید او بر معماری و کلیسای نتردام از مسائلی است که در رمان بسیار پررنگ و پراهمیت است. تمرکز بر عواطف و احساسات: رمانتیسیسم غلبه احساس بر عقل بود و توجه بیشاز حد به احساسات در بعضی از آثار، آثار آنها را از واقعیت و منطق دور میکرد. در گوژپشت نتردام، داستان عاشقانه، بستری مناسب برای توجه به مسائل اجتماعی و سیاسی پدید آورده و تا حد زیادی از اغراق در احساسات دوری گزیده؛ اما از این مسئله بیبهره نیز نبوده است؛ مثلا احساسات و عشق شخصیتی مانند اسمرالدا، در مقابل شخصیتی همچون کاپتان فوبوس، از این دست است. اسمرالدا که نماد پاکی و صداقت و نجابت است، در مقابل عشق حقیقی ناآگاه است و غلبه احساس بر عقل را به خوبی در شخصیت او میتوان دید. عشق فوبوس چنان او را کور کرده که بر تمام پستیها، کم لطفیها و عافیتطلبیهای او چشم بسته و در نهایت نیز جانش را فدای او میکند. عدم تبعیت از قوانین ثابت و پیروی از امیال ذهنی: کلود بارزترین مصداق عبور از قوانینی است که سالها در کلیسا، همچون تارهایی مستحکم به دور خود تنیده. او که عشق را نه از منظر انسانی، بلکه از بعد حیوانی میبیند، برای رسیدن به معشوق، تمام قوانین را زیر پا گذاشته و از امیالش تبعیت میکند. گرایش به طبیعت: رمانتیکها طبیعت را منبع الهام و زیبایی میدانستند؛ به آن به چشم موجودی زنده مینگریستند و از آن برای نمادپردازی و بیان مفاهیم عمیق انسانی استفاده میکردند. ویکتور هوگو در گوژپشت نتردام، به دلیل استفاده از فضای شهری، نگاه به طبیعت را کمرنگ کرده و پاریس و کلیسا را در ابعادی بزرگتر در نظر میگیرد و استفادهای نمادین از آنها میبرد.
فاطمه نفری در ادامه در بیان ویژگیهای رمانتیسم به «عشق و شور و اشتیاق اشاره کرد» و گفت: عشق یکی از مضامین اصلی ادبیات رمانتیسم است. عشق در نگاه رمانتیکها نیرویی قدرتمند و والاست که میتواند انسان را به سعادت و رستگاری برساند. البته عشق میتواند مسیری خلاف رستگاری را طی کند و در صورت آغشته شدن به هوسها، به شقاوت و بدبختی ختم شود. عشق کلود فرولو به اسمرالدا از این دست است. عشق او که خلاف منطق و آمیخته به انواع هوسهاست، چشم و گوش او را کر کرده، تمام دانش و دستاوردهای سالها رهبانیت را ربوده و همزمان با سقوط انسانیت کلود، به سقوط و مرگ او میانجامد. اما عشق کازیمودو عشقی والاست. ظاهر زشت او در تضاد کامل با درون و نهاد زیبایش است. او هیچ تمنایی از اسمرالدا ندارد، حتی تمنای وصال. عشق، زبان بسته او را باز میکند و جلوههای انسانیاش را به خوبی بروز میدهد. او عشق را نه در هوس، که در نجات معشوق و آسایش و رفاه او میبیند و زیستن پس از معشوق برای او غیرممکن است. مرگ و اندوه: یکی دیگر از مضامین پررنگ رمانتیسم است. رمانتیکها به مرگ همچون گذرگاهی به دنیای دیگر نگاه میکردند و با دیدهای غمانگیر و عاشقانه به آن مینگریستند. مرگ اسمرالدا که به معنای پایان پاکیها، نشاط و سرزندگی و زیباییهاست، مرگ کلود و کازیمودو را هم در بر دارد. کلود که سقوطی مرگبار در مراتب انسانیت و دین را طی کرده، از بلندای کلیسا سقوط میکند که به معنای ناکارامدی کلیسا نیز هست. در مقابل، کازیمودو از ظاهر غیرانسانی و هیولاوارش عبور کرده و با ضمیری پاک و کاملا انسانی به استقبال مرگ و دنیای پس از مرگ که رستگاری و وصال معشوق را در بر دارد میرود.
گوژپشت نتردام نه روایتی عاشقانه بلکه شرح یک فاجعه تمدنی است
اما سمیه عالمی درباره رمان گوژپشت نتردام اعتقاد داشت: این رمان از جمله آثاری است که اغلب در حافظه عمومی بهعنوان داستانی عاشقانه، تاریخی یا گوتیک شناخته میشود؛ اما این دریافت، بیش از آنکه از متن برآمده باشد، نتیجه سادهسازیهای بعدی، اقتباسهای نمایشی، و خوانشهای رمانتیک است. هوگو در این رمان نه روایت عشق، بلکه تشریح یک فاجعه تمدنی را پیش میبرد؛ فاجعهای که در آن «ورشکستگی اخلاقی جامعهای قانونمحور اما بیعشق» پیشبینی میشود. برای ارائه این ورشکستگی و خلق داستان، هوگو تقابلهای چندگانهای ساخته است؛ که بدن، شهر و ساختارهایش در این تقابلها به کارگرفته شده است.
او معتقد بود که بدن میدان اصلی نزاع اخلاقی داستان است و هوگو مسئله عدالت و قدرت را در سطح بدن طرح میکند شاید چون قابل فهم است: بدنها در این رمان بیطرف نیستند؛ هر بدن، حامل معنایی سیاسی–اخلاقی است. کازیمودو، بدن طردشده است. زشتی و کَری او باعث میشود قبل از هر کنشی، محکوم باشد. او زبان ندارد؛ و در جهانی که عدالت بر زبان و فرم استوار است، ناتوانی از حرف زدن معادل گناه است. کازیمودو نه بهدلیل جرم، بلکه بهدلیل غیرقابل فهم بودن توسط جامعه مجازات میشود. اسمرالدا نماد بدنی که بهدلیل زیبایی در معرض خشونت است. او دیده میشود، خواسته میشود و تملک میشود و دائماً باید پاسخگوی میل دیگران باشد. فرولو بدنِ سرکوبشده است. کسی که با انکار میل، آن را به خشونتی تقدیسشده بدل میکند. او گناهکار است، اما نه بهخاطر ضعف اخلاقی، بلکه بهخاطر ادعای برتری اخلاقی.
همچنین این نویسنده به شهر پاریس در گوژپشت نتردام اشاره کرد و گفت: پاریس صرفاً بستر وقایع نیست. هوگو با دقّت معماری شهر را توصیف میکند: کلیسا، دادگاه، میدان شهر، محله ولگردان. این فضاها خنثی نیستند؛ همگی سطوح مختلف یک منطق مشترک را بازنمایی میکنند؛ نظمی که بیش از آنکه برای انسان باشد، برای حفظ خود طراحی شده است. در این جهان، شهر نه محافظ شهروندان، بلکه محاکمهکننده آنهاست.
عالمی فصل دادگاه کازیمودو را یکی از صریحترین نقدهای هوگو به عدالت نهادی دانست: دادگاه قانونی است، تشریفات دارد، حکم صادر میکند؛ اما یک نقص بنیادین دارد؛ نمیشنود. کازیمودو بهدلیل کَری، پاسخهای بیربط میدهد؛ قاضی نیز بیآنکه بفهمد، پیش میرود. این صحنه نشان میدهد که عدالت، وقتی به فرم تقلیل پیدا کند، دیگر نیازی به دروغ نیست؛ حقیقت بهسادگی حذف میشود. هوگو در اینجا اتهامی ریشهای طرح میکند: «خطرناکترین نوع بیعدالتی، نه ظلم آگاهانه، بلکه اجرای بیروح قانون است.» اگر دادگاه صحنه بیعدالتی رسمی است، میدان شهر صحنه بیعدالتی جمعی است. مجازات کازیمودو به نمایش بدل میشود؛ جمعیت میخندد، تحقیر میکند و مشارکت میورزد. مهمتر از شلاق، تماشاست. فصل اول رمان با جشن، شلوغی و هرجومرج آغاز میشود؛ اما این آشوب، صرفاً نمایشی شاد نیست. هوگو از همان آغاز، دو قطب متضاد اما همزاد را کنار هم مینشاند: تفریح جمعی و نظم نهادی. جشن احمقان، که باید عرصه وارونگی قدرت باشد، بهسرعت به صحنهای بدل میشود که در آن، مردم خود به داور، تحقیرکننده و سرکوبگر تبدیل میشوند. در واقع حذف فرد به نفع نظم. این فصل براعت استهلالی است درباره همه آنچه هوگو بنا دارد بگوید.هوگو نشان میدهد خشونت، با حضور تماشاگر کامل میشود. روشنترین لحظه اخلاقی رمان نیز در همین صحنه رخ میدهد؛ اسمرالدا به کازیمودو آب میدهد. کنشی کوچک، بیسروصدا که در برابر دستگاه عظیم خشونت میایستد. این لحظه نشان میدهد که اخلاق، نه در نهادها، بلکه در کنش فردیِ شفقتآمیز زنده میماند.
وی همچنین به سه شکل عشق در رمان اشاره کرد اما هیچکدام را نجاتبخش ندانست: عشق فوبوس سطحی، شهوانی و خودخواهانه است، عشق فرولو، بیمارگونه و جنایتزا و عشق کازیمودو، خالص، بیزبان اما بیپاداش است. این سه شکل نشان میدهند که مشکل نه در «نوع عشق»، بلکه در جهانِ ناسازگار با عشق است. جامعهای که بر قضاوت، تماشا و نظم بدون فهم انسان استوار است، حتی نابترین احساسها را نابود میکند. و هوگو بارها نشان میدهد که این نوع خشونت، بدون رضایت ضمنی اجتماعی امکان تداوم ندارد. این نکته رمان را از یک تراژدی شخصی به نقدی اجتماعی–اخلاقی ارتقا میدهد.
عالمی در انتها درباره پایان رمان گفت: پایان تراژیک رمان هم انتخابی احساسی نیست. اگر اسمرالدا نجات پیدا میکرد و یا کازیمودو خوشبخت میشد، کل نظام نقد هوگو فرو میریخت. ورود پیر گرنگوار لایهای حیاتی به نقد هوگو میافزاید. گرنگوار نه قهرمان است و نه ضدقهرمان؛ او نماینده روشنفکری است که نمایشنامه او شنیده نمیشود، چون جمعیت میلی به فهم ندارد؛ آنها تماشا میخواهند، نه تفکر. حتی نام او که معنای سنگریزه یا سنگ بیاثر است بهصورت نمادین بر وضعیت او دلالت دارد: صدایی که هست، اما اثر ندارد. او در این معرکه انسانی فقط در پی بُز اسمرالداست که در منابع مسیحی نماد جادو و شیطان است که میرقصد و جلب تماشا میکند. این تصویر نشان میدهد پیش از همه این اتفاقات، جامعه ابتدا معنا را حذف میکند. وقتی هنر به حاشیه رانده شود، خشونت به متن میآید. سقوط گرنگوار از نظم رسمی به دادگاه ولگردان، این حقیقت را آشکار میکند که قانون، هر جا که هست، اگر فاقد شفقت باشد، صرفاً شکل خشونت را عوض میکند، نه ماهیت آن را. رمان هشداری است درباره فرانسهای که مشغول پوست انداختن است. لویی یازدهم برخلاف پادشاهان قدیمی با قانون که اسلحه جهان مدرن است، انسان میکشد. هوگو هشدار میدهد که عقل ابزاری ارزشهایی مثل وفاداری و عشق را عناصر غیرمنطقی خواهد دانست. به همین دلیل نویسنده تقابل عقل ابزاری و مرگ و شهود را تذکر میدهد و میگوید: «این کتاب، آن کتاب را خواهد کشت!» این هشداری که قانون اگر از انسانیت سوا شود هیولا میسازد نه عدالت، در بینوایان نمود دقیقتر پیدا میکند و به جستوجوی راهحل میرود، اگرچه در گوژپشت نتردام، پایانی بیرحمانه، صادقانه و بدون تسکینی دارد.
نویسنده، آرامش را در این دنیا ممکن نمیداند
مریم مطهریراد به این مساله پرداخت که هوگو در رمان گوژپشت نتردام یک بستر تاریخی را برای بیان وضعیتی اعتراضی انتخاب کرده و در ادامه گفت: این رمان، داستانی است کاملاً سیاسی-اعتراضی در میان بزرگترین تقابل که همان حکومت و مردم است؛ درحالیکه به معماری قرن پانزدهم و فرهنگ و مسائل آن دوره میپردازد و در کوچههای دور کلیسای نتردام قدم میزند، حرفهای دیگری هم دارد. این دوگانه پردازیها از گوژپشت نتردام داستان سهل و ممتنعی میسازد که به سادگی حرفهای عمیقی را عنوان میکند. باقی تقابلهای کتاب شامل انسان با نفس، زن با مرد، گناه در برابر بیگناهی، عشق و تنفر، حقیقت و دروغ، مظلوم و ظالم، عدالت و بیعدالتی، زیبایی و زشتی و... است. هوگو گرچه به اقتضای روزگار ادبی، دچار زیادهگویی است، ولی به خوبی توانسته با این تقابلها سوءاستفاده از قدرت برای رسیدن به منفعت شخصی را نشان دهد؛ مثلاً کشیش چون عاشق اسمرالدا است دستور میدهد این زن دیگر نتواند در میدان گرو معرکه بگیرد و حتی زمینه کشتن زن را فراهم میکند چون زن به او تن نمیدهد.
وی افزود: کلیدواژههایی در داستان هست که دائم خودنمایی میکند، مثل عشق، معماری، کلیسا، پادشاه (لویی یازدهم)، دار، اعدام و مجازات، که نویسنده درام خود را بین این کلمات جا داده است و سؤالاتی پنهان دائم تکرار میشود. مثل: پایان کجاست؟ آیا نجاتدهندهای نیست؟ آیا بینوایان تا زندهاند بینوا باقی میمانند؟ آیا پس از مرگ رسیدن به آروزها ممکن است؟ عشق چیست و آیا عشق میتواند انسان را از منجلابی که در آن گیر کرده رها کند؟ آیا عشق واقعی وجود دارد؟ عشق به عنوان محور همه کلیدواژهها پیشتاز جلو میرود و هرکس به ظن خود عاشق میشود؛ ولی همه کسانی که ظن عاشق شدن دارند، موجودات خودخواهی هستند که در طول داستان مشخص میشود همهچیز هستند به جز عاشق؛ آنها آدمکش و قاتل، دروغگو و خائن، سربه هوا و دوره گرد و گدایانی هستند که عشق را گدایی میکنند و در هرحالی برای آنچه میخواهند معشوق را درنظر نمیگیرند. اما در بین همه شخصیتها یک نفر عاشق وفادار است عاشقی که کر، لال و کور است؛ گویی انسان برای عاشق ماندن باید گوشهایش را از شنیدن ببندد، زبانش لال باشد و نیمی از بیناییاش کور باشد تا بتواند فقط نیمی را که آن هم زیبایی است ببیند تا بتواند عاشق بماند؛ چراکه اگر تماماً بینا باشد زشتیها را هم میبیند. کازیمودو پس از مرگ به طرز باورناپذیری در قبر و در آغوش اسمرالدا پیدا میشود؛ گویی نویسنده رسیدن به آرامش و آرزوها را در این دنیا ممکن نمیداند و بدون لکنت و تردید میگوید در دنیایی که انسانها برای خود ساختهاند و اساساً ماهیت دنیا طوری است که اجساد و ارواح راحتتر به آرزوهای خود میرسند تا زندههایی که نیازهای جسمانی و روحی دارند.
مریم مطهریراد معتقد است: نویسنده، کلیسا و شاه را به عنوان دو ستون اصلی که مرکز توجه و تکیهگاه مردم است، دائم در شرایط اضمحلال و فساد نشان میدهد؛ به طوری که مردم از وضعیتی که با سرعت بدتر و مبتذلتر میشود ناامید شده، ولی چون خودشان توانایی سرپا ایستادن و اداره خود را ندارند، شهر دچار هرج و مرج و فروپاشی میشود و در نهایت راهی به جز شورش و انقلاب نیست. در مرگ کلود، سقوط کشیش نه تنها با تن و جسم نشان داده میشود، بلکه دین و انسانیت هم به عنوان یکی از راههای نجات بشر کارایی خود را از دست میدهد. اتفاقی که به نوعی برای شاه هم در شرف رخ دادن است؛ شاهی که مدام به دنبال به دار آویختن معصومیت که نماد آن اسمرالدا است، فرهنگ و اندیشه که در شخصیت گرنگوار به عنوان شاعر و نویسنده و فیلسوف معرفی میشود و انسانهای واقعی مثل کازیمودو است.
امروز جامعه به گوژپشت نتردام بیش از هر زمانی نیاز دارد
مرضیه نفری به این رمان از منظری دیگر پرداخت و آن را جامعه امروز پیوند داد: جامعه امروز بیش از هر زمانی به «گوژپشت نتردام» نیاز دارد؛ زیرا خشونت و معضلات اجتماعی در آن رشد کرده و عدالت، با آنکه در همه مطالبات امروز حضور دارد، همچنان حلقه مفقوده است. طرد اجتماعی هنوز پایان نیافته؛ ممکن است بهخاطر ملیت، لهجه، دین یا سبک خاص زندگی از جامعه طرد شویم. کازیمودو فقط یک گوژپشت قرونوسطایی نیست؛ او امروز میتواند فرد دارای معلولیت، مهاجر، حاشیهنشین، یا «متفاوت» فکری و ظاهری باشد و… چراکه با گذر این همه سال، جامعه هنوز تفاوتها را نپذیرفته و مشکلات بزرگی بر اثر نبودِ مدارا پدید میآید.
وی افزود: درست است که خشونت جمعی شکلش عوض شده، اما ماهیتش تغییری نکرده است. در رمان، مردم در میدان شهر تماشاگر شکنجهاند؛ امروز مردم در شبکههای اجتماعی، تماشاگر و مشارکتکننده در «فضای مجازی» هستند. آبرو میرود، قضاوت میشود، بدون محاکمه رأی صادر میشود و نظرها با بیرحمیِ تمام، عرصه را برای زندگی تنگ میکنند. هوگو پیشاپیش هشدار داده است که جمع، وقتی بیمسئولیت شود، بیرحمتر از هر فردی است.
نفری سپس به هشدار بعدی کتاب درباره قدرتی که میتواند مقدس جلوه کند پرداخت و گفت: فرولو، کشیش نتردام، به ما یادآوری میکند قدرتی که پاسخگو نباشد، میتواند مسئلهآفرین شود. آنجا که اخلاق رسمی و قوانین خشک جای انسانیت را میگیرند و او با قساوت قلب میایستد تا اعدام یک دختر را تماشا کند. ویکتور هوگو در رمان نمیخواهد راهحل بدهد یا موعظه کند؛ او با صحنهسازی هنرمندانه و شخصیتپردازی بینظیر، میکوشد ما را به فکر وادارد و امکان همدلی با اسمرالدا و کازیمودو را فراهم کند. نکته مهم دیگر، عدالتطلبی است. عدالتطلبی در گوژپشت نتردام نه بهصورت نظاممند و حقوقی، بلکه بهشکلی انسانی، عاطفی و رمانتیک طرح میشود و ویکتور هوگو با نمایش بیعدالتی ساختاری، وجدان جمعی را مخاطب قرار میدهد. این نگاه از فصلهای آغازین آشکار است؛ آنجا که در صحنه جشن و انتخاب پادشاه ابلهان، توده مردم بهجای خرد و همدلی، به تمسخر تنِ متفاوت پناه میبرند و کازیمودو «در میان خندهها چون جانوری به نمایش گذاشته میشود». صحنهای که امروز بهراحتی میتوان آن را با رفتارهای تحقیرآمیز و خشونتبار جمعی در شبکههای اجتماعی مقایسه کرد. اوج بیعدالتی رسمی در فصل محاکمه کازیمودو دیده میشود؛ جایی که قاضیِ کر، بدون شنیدن دفاع، حکم میدهد.
جامعهای که خشونت را عادی و بیعدالتی را توجیه کند، قربانیان خاموش میسازد
این نویسنده افزود: پناهدادن کازیمودو به اسمرالدا در کلیسا نشان میدهد عدالت، پیش از آنکه به قانون وابسته باشد، به مسئولیت اخلاقی انسان گره خورده است. حتی شورش گدایان پاریس در فصلهای میانی، با آنکه خشونتبار و ناکام است، تلاشی خام اما معنادار برای بازپسگیری عدالت اجتماعی بهشمار میآید؛ جایی که «جمعیت برای نجات دختری محکوم به دیوارها هجوم میآورد»، صحنهای که خطر تبدیل عدالتخواهی به خشونت کور را نیز گوشزد میکند. در نقطه مقابل، فرولو نماد عدالتستیزی ایدئولوژیک است؛ کسی که قانون، دین و قدرت را ابزار میل شخصی میکند و در فصل رویارویی نهایی آشکار میشود که او عدالت را میخواست، اما فقط برای خود. صحنه سقوط راهب از تکاندهندهترین صحنههاست. راهبی که بامداد را نشناسد، سیاهی را رقم خواهد زد، و در پایان کتاب میبینیم که راهب پخش بر زمین شده و شکل آدمی ندارد. مرگ اسمرالدا در فصل پایانی نشان میدهد جامعهای که خشونت را عادی و بیعدالتی را توجیه کند، قربانیان خاموش میسازد؛ و سرانجام مرگ کازیمودو در کنار جسد اسمرالدا، وقتی «دو استخوان در آغوش هم آرام میگیرند»، واپسین اعتراض رمانتیک به جهانی است که عدالت انسانی را فراموش کرده است. از اینرو، ضرورت خواندن این اثر در جامعه امروز نه صرفاً ادبی، بلکه اجتماعی و اخلاقی است؛ زیرا هوگو نشان میدهد چگونه تمسخر، طرد، قضاوت جمعی و خشونت نمادین ــ آنچه امروز در قالب هجومهای مجازی، تحقیر آنلاین و دادگاههای افکار عمومی بازتولید میشود ــ میتواند به مرگ انسانیت بینجامد و از آن جز خاکستر چیزی بر جای نماند. ویکتور هوگو یادآوری میکند که عدالت واقعی از همدلی، توقف خشونت و دیدن «دیگری» بهعنوان انسان آغاز میشود؛ نه از تحجر، کجاندیشی و کجفهمی، و نه از قانونِ خشک و بیروح.
برای نابودی انسانها، لازم نیست بد باشند کافی است بیتفاوت باشند
سیده فاطمه موسوی نیز به این مساله اشاره کرد که یکی از مهمترین نکات مغفول در گوژپشت نتردام این است که مردم پاریس از سر عادت به تماشا، خشونت میورزند. در جشن دیوانگان، به کازیمودو میخندند. در شلاق زدن، تشویق میکنند. در اعدام اسمرالدا، ازدحام میکنند و خشونت برایشان رویداد است، نه فاجعه. همه آنها در لحظههای تعیینکننده، غایبِ اخلاقی و ماشینی بیاحساس هستند.
وی افزود: فرولو نیز محصول همین جامعه است، نه استثنا؛ اما نکته مغفول این است که اگر فرولو سقوط میکند، جامعهای که او را ساخته، سالم باقی میماند و حتی پاداش میگیرد. در حقیقت فاجعه اصلی سقوط فرولو نیست، بلکه بقای نظامی است که وجود چنین شخصی را ممکن کرده است. فوبوس رشد یافته در این جامعه، یک فرد بیمسئولیت است؛ او وعده میدهد، اما متعهد نمیشود. لذت میبرد، اما هزینه نمیدهد. زنده میماند، ازدواج میکند، فراموش میکند، اما جامعه نهتنها او را مجازات نمیکند، بلکه به او پاداش هم میدهد. اسمرالدا هم در این جامعه، نه بهخاطر کاری که کرده، بلکه بهخاطر آنچیزی که دیگران دربارهاش تصور میکنند نابود میشود؛ او کولی است، پس مظنون است. زیباست، پس خطرناک است. آزاد است، پس فاسد است و جامعه پیش از آنکه او حرفی بزند، حکم را صادر کرده است. کازیمودو هم یک انسانِ بیرون از قرارداد اجتماعی است؛ او نه خوب است، نه بد؛ بلکه خارج از قواعد بازی است. او نه زبان قدرت را بلد است، نه زبان فریب را؛ به همین دلیل وقتی مهربان است، دیده نمیشود و وقتی خشن میشود، غیرقابلبخشش است و جامعه فقط دو نقش برای او میشناسد: یا دلقک یا هیولا! اصلا انسانبودن، عنوانی نیست که در این جامعه به او داده شود؛ کازیمودو تنها کسی است که وقتی خشونت میورزد، دلیل اخلاقی دارد؛ اما تنها کسی است که بخشیده نمیشود. او در جشن دیوانگان انتخاب میشود، اما نه بهعنوان شهروند، بلکه بهعنوان نمایش. او تا زمانی قابل تحمل است که در چارچوب کارناوال و سرگرمی بماند. همین که از این قاب بیرون میزند، به تهدید بدل میشود و انواع و اقسام تهمتها و خیالپردازیها به او نسبت داده میشود. هوگو نشان میدهد چگونه این انسان متفاوت، همزمان مرئیترین و بیحقوقترین است.
موسوی کازیمودو را محصول جهان صداها یا همان ناقوسها دانست و گفت: اما خود کازیمودو از صدا محروم است. این تناقض، استعارهای از موقعیت فرودستان است؛ آنان ابزار قدرت را به حرکت درمیآورند، اما از گفتوگو حذف شده و صدایی ندارند. در برابر او، فرولو ایستاده است؛ مردی که گوش، زبان و دانش دارد، اما اخلاق ندارد. هوگو بهطرزی زیرکانه تضاد را نه میان زیبایی و زشتی، بلکه میان صدای بدون قدرت و قدرت با صدا میسازد. باید گفت که اگر گوژپشت نتردام هنوز زنده است، به این دلیل نیست که تراژدی دارد؛ بلکه چون نشان میدهد که جامعه چگونه میتواند بدون نفرت، بکشد؛ یعنی مردم از روی کینه یا دشمنی شخصی کسی را نمیکشند. در رمان، مردم از اسمرالدا متنفر نیستند، کازیمودو را شخصاً دشمن خود نمیدانند، اما برای شلاقزدن کازیمودو جمع میشوند و برای اعدام اسمرالدا صف میکشند. آنها نمیگویند او را بکشید؛ فقط میگویند خب، حکم است دیگر. و بعد قتل اتفاق میافتد، بدون اینکه کسی احساس کند قاتل است. قانون هم بدون دروغ، ظلم میکند؛ یعنی دادگاهها دروغ نمیگویند، جعل و تقلب هم نمیکنند؛ بلکه قانون محاکمه برگزار میکند، اعتراف میگیرد، حکم صادر میکند؛ اما این اعتراف با شکنجه گرفته شده و حقیقت مهم نیست و فقط نظم مهم است! در این جامعه، آدمهای معمولی سالم میمانند، درحالیکه بیگناهان میمیرند. نگاه کنید چه کسانی زنده میمانند!
این نویسنده گفت: فوبوس، گرنگوار و مردم عادی که نه قهرمانند و نه شرور؛ فقط دنبال دردسر نیستند! اما چه کسانی میمیرند؟ اسمرالدا و کازیمودو. چرا؟ چون متفاوت، ضعیف، یا مزاحمند. و البته فرولو که شرور است. اما جامعه سر جایش است. و دقیقا فاجعه وقتی رخ میدهد که همه «آدمهای معمولی» باشند. این رمان میگوید که برای نابودی انسانها، لازم نیست آدمها بد باشند؛ کافی است بیتفاوت و معمولی باشند. گوژپشت نتردام سوگوارهای است برای جهانی که در آن معنا از سنگ به کاغذ منتقل میشود و انسانها در این گذار، قربانی میشوند.
انجمن ادبی خورشید هرماه به بررسی یک رمان از آثار کلاسیک و مدرن ایران و جهان میپردازد.
دیدگاه