فرهنگ و هویت پارسی در شعر دیگر کشورها
علاقه پارسیزبانان به شعر باعث شده تا شعر فارسی تنها در کتابها محبوس نماند، بلکه با آمیختگی با موسیقی سنتی و حضور در زندگی روزمره، در غم و شادی و فراز و فرودهای روزگار جاری باشد.
در ادب پارسی، شعر جایگاهی رفیع و فراتر از سرگرمی دارد و استقبال از شعر شاعران یا پاسخدهی، نوعی مکالمه منظوم است که به نوعی ارج نهادن به فرهنگ و هویت است و با بیان احساسات و عواطف فارسی زبانان جلوه میکند. شاعران به عنوان حافظان زبان و مبلغان اخلاق و عرفان همواره مورد احترام بوده و مردم با بهرهگیری از حکمت و معنای اشعار، آن را وسیلهای برای تربیت روح و زنده نگه داشتن تاریخ و تمدن خود میدانند. این علاقه وافر باعث شده تا شعر فارسی تنها در کتابها محبوس نماند، بلکه با آمیختگی با موسیقی سنتی و حضور در زندگی روزمره، مراسمهای مذهبی و ملی، همواره در قلبها و گفتگوهای مردم در غم و شادی و فراز و فرودهای روزگار جاری باشد.
خلیل الله خلیلی شاعر اهل افغانستان، زمانی که این کشور در اشغال شوروی بود، و تانکهای شوروری سابق مردم مظلوم افغانستان را به خاک و خون کشیده بودند، این شعر را در رثای وطن سروده بود:
گویید به نوروز که امسال نیاید
درکشور خونین کفنان ره نگشاید
بلبل به چمن نغمه شادی نسراید
ماتمزدگان را لبِ پُر خنده نشاید
خون میدمد از خاک شهیدان وطن وای
ای وای وطن، وای وطن، وای وطن، وای
گلگون کفنان را چه بهار و چه زمستان
خونین جگران را چه بیابان، چه گلستان
در کشور آتشزده، درخانه ویران
کس نیست زنَد بوسه به رخسارِ یتیمان
کس نیست که دوزد به تنِ مُرده کفن، وای
ای وای وطن، وای وطن، وای وطن، وای
از سینۀ هر سنگِ تو خون میدَمد امروز
از خاک تو مستی و جنون میدَمد امروز
آن لاله چه دیده که نگون میدمد امروز؟
وان سبزه چرا زرد و زبون میدَمد امروز؟
سرخ است به خون پا و سَرِ سرو و سمن وای
ای وای وطن، وای وطن، وای وطن، وای
ای برهنه پا، سروِ سرافراز تویی تو
سردار و سزاوار به هر ناز تویی تو
دشمن شکن و فاتح و سرباز تویی تو
فرمانده این خاک، زِ آغاز، تویی تو
غیر از تو کسی نیست درین مرزِ کهن وای
ای وای وطن، وای وطن، وای وطن، وای
بشتاب که در بازوی تو فرِ خداییست
در گردش چشمانِ تو انوارِ الهیست
آیینِ تو فرماندهی و قلعه گشاییست
شمشیرِ تو روشنگرِ اسرارِ سماییست
تاریخ تو ثبت است به هر کوه و دمن وای
ای وای وطن، وای وطن، وای وطن، وای
جز لاله خونبار چه روید زِ زمینت
کس نیست نهد گوش به فریادِ حزینت
جز نام خدا، نیست دگر نقشِ نگینت
تاریخ زند بوسه عزت به جبینت
ای کارِ تو زینت دهِ اعصار و زِمَن وای
ای وای وطن، وای وطن، وای وطن، وای
قرآنِ خدا را به ته پاشنه سودند
با داسِ جفا کِشتِ امیدِ تو درودند
آمیخته با زهر، فضای تو نمودند
آثارِ گرانقدر تو را جمله ربودند
بر پا و سَرِ شیر ببستند رَسن وای
ای وای وطن، وای وطن، وای وطن، وای
نِی تاج به کار آیدت امروز نه اورنگ
نِی صاحبِ سرمایه که با سودِ گرانسنگ
خون دلِ تو خورده به صد حیله و نیرنگ
کس نیست که پیروز شود جز تو در این جنگ
ای بازوی رزمنده زنجیرشکن وای
ای وای وطن، وای وطن، وای وطن، وای
گلرخسار صفی آوا، شاعر تاجیک، به این شعر چنین پاسخ داده است:
گویید به نوروز که نو نیست غم ما
از حسرت خونین کفنان چشم نم ما
از وحشت عاق پدران پشت خم ما
گویید به نوروز که هر سال بیاید
هر سال بیاید در غمخانه گشاید
از آینهام زنگ جراحت بزداید
بلبل الم ملت بیچاره سراید
گویید به نوروز که هر روز بیاید!
تا میهن ما پایگه میر شکار است
در گلشن ما کشتن گل غنچه بهار است
هر پشته مزار است، مزار دل زار است
گویید به نوروز، الم سوز بیاید...
بر گوش رسد ناله مرغان گرفتار
گلپوش کند مرقد مردان وفادار
جاوید کند عمر فر برق شرربار
گویید به نوروز، شب و روز بیاید!
دلخواه و دل آگاه و فرآموز بیاید
با خنده گریان جگر سوز بیاید
بر گلشن سرما زده پیروز بیاید
گویید به نوروز که نوروز بیاید
عاشق نکند یاد گل افشان چمن، وای
شاعر نرسد بر در امداد سخن، وای
«خون میدمد از خاک شهیدان وطن، وای»
ای وای چمن وای سخن، وای وطن، وای!
دیدگاه