نویسندگان دفاع مقدس: امروز زمان دوری از شعارزدگی و ثبت دقیق خاطرات است
نشست «نوشتن در جنگ، نوشتن از جنگ» با تأکید نویسندگان دفاع مقدس بر لزوم فاصله گرفتن از شعارزدگی، ثبت لحظهبهلحظه رویدادهای اخیر و سرمایهگذاری روی نویسندگان جوان برگزار شد.
نشست «نوشتن در جنگ، نوشتن از جنگ» یکشنبه، ۳۰ فروردینماه با حضور نویسندگانی همچون محسن مؤمنیشریف، داوود امیریان، مجید اسطیری، فائزه طاووسی، هادی خورشاهیان، حمید داوودآبادی، لیلا مهدوی، فاطمه ملکی، مصطفی وثوقکیا و جمعی دیگر از اهالی شعر و ادب در پاتوق فرهنگی «حرفی نو» برگزار شد.
حمید داوودآبادی در این نشست گفت: سال ۱۳۶۸، تازه غبار جنگ نشسته بود. گروهی از افراد به دنبال جبران عقبماندگیهای جنگ رفتند که همان «جهاد اقتصادی» نام داشت. از میان آنها سه نفر — آقایان مرتضی سرهنگی، هدایتالله بهبودی و کمری — پیگیر راهاندازی دفتری برای جمعآوری خاطرات جنگ شدند. آن مقطع عالیترین زمان ممکن بود، چون جنگ هنوز کامل پایان نیافته بود.
وی افزود: حالا پس از چهل و پنج سال، بزرگواری نهضت خاطرهنویسی راه انداخته است. معلوم نیست مردم پس از این سالها بتوانند آن خاطرات را به یاد بیاورند یا از خاطرشان رفته باشد.
داوودآبادی گفت: در آن مقطع برخی باور داشتند که بس است و مردم از جنگ خسته شدهاند؛ میگفتند دیگر جنگ را به یاد مردم نیاورید، بگذارید مردم راحت زندگی کنند. اما آن سه نفر به این حرفها اهمیت ندادند و دفتر ادبیات و هنر مقاومت را راه انداختند.
وی افزود: دفتر ادبیات و هنر مقاومت کتابهایی منتشر کرد که اولین و عالیترین مخاطب و مشتریاش رهبر شهیدمان بود. ایشان بعدها در یکی از سخنرانیهایشان گفتند: «من اگر شاعر بودم، منظومهای در مدح مرتضی سرهنگی میسرودم.» علت این بود که همه ما — از جمله داوود امیریان، احمد دهقان — دستپروردههای آن سه نفر هستیم و آنها استاد اصلی ما هستند.
داوودآبادی تأکید کرد: امروز شاید بعضیها بگویند «آتشبس شد و دیگر خبری از جنگ نیست»، اما اگر در این مقطع مکث کنید، باختهاید. باید حقایق به سرعت نوشته شود. اگر امروز بنویسید، ۳۰ صفحه خواهید نوشت؛ اگر یک ماه دیگر بنویسید، فقط ۱۰ صفحه مینویسید. میتوان گفت ۷۰ درصد این جنگ، مسئله رسانه است و در کف خیابان جریان دارد.
وی افزود: رهبر شهیدمان رسم داشتند خاطرات را میخواندند و کتابهای دفاع مقدس را مطالعه میکردند. یک بار کتاب ۷۰۰ صفحهای به ایشان هدیه داده بودم. در جلسهای از ایشان پرسیدم: «آقا جان، واقعاً ۷۰۰ صفحه را خواندید؟» ایشان شروع کردند به نقل تکههایی از خاطرات کتاب.
داوودآبادی گفت: در جلسهای دیگر ایشان گفتند: «چرا فقط خاطرات خودتان را نوشتید؟ چرا در خصوص عملیات والفجر توضیحات زیادی ندادید و فقط آنچه را مشاهده کردهاید نوشتید؟ اگر یک جوان اینها را بخواند، چیزی متوجه نمیشود. باید در این کتابها توضیحات کاملی از عملیاتها و اتفاقات جنگ هشتساله دفاع مقدس ارائه شود.»
وی افزود: نسل آینده وقتی میخواهد موشکباران تهران یا جنگ چهلروزه را ببیند، باید با همه فضا آشنا شود. هفتاد درصد این جنگ، جنگ رسانهای بود. امروز رسانه، کف خیابان است. در کف خیابان با آدمها حرف بزنید. فقط نگاه شما ملاک نیست. همه آدمهایی که در کف میدان بودند باید بنویسند، حتی آنهایی که با کالسکه به میدان آمدند.
داوودآبادی ادامه داد: زمانی که سیدحسن نصرالله شهید شد، خیلی بغض داشتم. پنجم اسفند، روز تشییع سیدحسن نصرالله در بیروت بود. گفتم برویم نماز را خدمت رهبر شهیدمان بخوانیم. خوشحال شدم، چون تصور میکردم میرویم آنجا در روضه و هیئت گریه میکنیم و کمی خالی میشوم. نماز که تمام شد، دیدم ایشان بلند شدند و یکییکی به احوالپرسی ما آمدند. به ایشان گفتم: «آقا، من بغض دارم، کم آوردهام...» سرشان را جلو آوردند و فرمودند: «چرا کم آوردهای؟ مگر چه شده؟» گفتم: «آقا، سید را زدند، همه ما بغض داریم، داغونیم.» ایشان خندید و گفت: «ببین، هیچ اتفاقی نمیافتد. خیالت راحت باشد، همه چیز به روال خودش پیش میرود.» ایشان دستشان در دست خدا بود و همیشه خیالشان راحت بود. ما زمینی هستیم و مسائل را زمینی نگاه میکنیم و میترسیم. ما از شهادت آقا میترسیدیم. وقتی خودشان در هشتاد و شش سالگیشان دعا میکنند که شهید شوند، در نهایت شهید میشوند.
از این پس نگاه جهان درباره ایران تغییر خواهد کرد
در ادامه محسن مؤمنیشریف گفت: رهبر شهیدمان نکتهای را معمولاً مطرح میکردند مبنی بر اینکه «هنرمندان ایران را بشناسید». من فکر میکنم مسئله اصلی همین جاست: ایران چیست؟ ایرانی کیست؟ چیزی که گمان میکنم در این سالها مشکل بوده، این است که جامعه روشنفکری ما، حداقل نسبت به ملت خودش، فیشنگارههایی از مطالعات خارجی دارد و معمولاً بر اساس آنها درباره ملت ایران قضاوت و نویسندگی میکند.
وی افزود: برخی از انقلابشناسان مدرن آن زمان میگفتند نباید در خاورمیانه انقلابی مثل ایران اتفاق بیفتد. این دیدگاه فراگیر بود، چراکه شبیه آنچه در کشورمان رخ داد در منطقه وجود نداشت.
مؤمنیشریف گفت: جامعه یک روح دارد و معمولاً در بزنگاهها خود را نشان میدهد. ما الان در چنین شرایطی هستیم. کسی میخواهد ملت ایران را بشناسد، جامعه ایرانی را بشناسد. هماکنون فرصت خوبی برای این شناخت است.
وی افزود: یکی از رفقای اهل قلم در اوج جنگ دوازدهروزه باور نداشت که موشکهای ما به تلآویو و سرزمینهای اشغالی برسد.
مؤمنیشریف با بیان اینکه در روزهای اخیر در شهرهای مختلف به رصد رفتار مردم پرداخته است، ادامه داد: جامعه یک روح دارد و پدیده مادی نیست. امروز روح جامعه را در خیابانها میبینیم. این فرصت خوبی است تا انگارههای خود را درباره ملت ایران تغییر دهیم. میان مردم بودن کمک میکند به اندیشه درست برسیم. از این به بعد درباره ملت ایران نظریات جدیدی مطرح خواهد شد. هنوز نمیدانم چه حقایقی است، اما به دلیل مطالعات دینیام ممکن است نظرم مانند راه میانبر باشد.
وی گفت: مقالهای به نام «راز تولد یک ملت» برای مجلهای عربیزبان نوشته بودم درباره جنگ دوازدهروزه و دلایل موفقیت ایران و پایداری مردم. به نظر میرسد از این پس درباره ملت ایران نظریات جدیدی ابراز شود. کسانی در جامعهشناسی و حتی فلسفه، حرفهای تازهای درباره ملت ایران خواهند زد.
نویسندگان خود را متفاوت از مردم ندانستند
هادی خورشاهی نیز گفت: شرایط حکایت از جایگاه نویسنده دارد. گروهی بودند که در طول این ۴۷ سال نظام مقدس جمهوری اسلامی، بازجویی شدند، بازداشت شدند، به زندان رفتند و سپس آزاد شدند و این روزها با شرف و انصاف از وطن دفاع میکنند، و گروهی دیگر که از همه مواهب الهی و غیرالهی نظام برخوردار بودند، متأسفانه راه را بیراهه رفتند. ما در میان هر دو سو حضور داریم.
وی افزود: در روزهای جنگ و ماه رمضان، بسیار پیش میآمد با دوستان و بستگان بنشینیم. آنها میگفتند «ما و شما». میپرسیدند: «چرا مدام میگویی شما؟» پاسخ میدادم: «وقتی شما از شهادت آقای ما خوشحال میشوید، پس شما هستید و ما نمیتوانیم در کنار شما باشیم.» امروز نمیتوانم به همه بگویم «هموطن من». نمیتوانم ادعا کنم همه ما مانند پرندگان یک آشیانهایم. به طور خلاصه، قادر به بیان چنین چیزی نیستم.
خورشاهی گفت: آن روز که برگشتید و گفتید «مدرسه میناب کار نظام جمهوری اسلامی است» و صدها حرف بیهوده زدید، باید بگویم اکنون شرایط به گونهای نیست که بتوانم بگویم ما با شما هموطن هستیم. ما و شما هموطن نیستیم و هرگز هموطن نخواهیم شد. متأسفانه پس از پایان این جنگ، به هر شکلی که رخ دهد، از یکدیگر فاصله گرفتهایم.
وی افزود: اساساً وقتی نویسنده در جایگاه درست خود قرار گیرد، چه ارزشی پیدا میکند؟ برخلاف برخی دوستان، معتقد نیستم نویسنده فردی متفاوت از دیگران است که بر او وحی نازل میشود و بیشتر از دیگران میفهمد. نه، هرگز. نویسنده مانند دانشمند، راننده، کارگر، هر انسان دیگری است که خود دچار توهمِ بسیار فهمیدن است و این توهم به او آسیب میزند.
خورشاهی گفت: ما نویسندهها در بهترین شکل خود، تأکید میکنم در بهترین شکل خود، صرفاً یکی از آدمهای همین جامعه هستیم. در این روزها افراد مختلفی از من خواستهاند یادداشت، کتاب یا چیزی بنویسم، اما میبینم در آن موقعیت که از من میخواهند «یادداشت بدهید» قادر به نوشتن نیستم. بسیاری از ما متونی عجیب و غریب داریم... هفتاد، هشتاد درصدش ذوبکننده است... به جرئت میگویم عالم و آدم را میشناسم، اما راستش ده نفر از آنها را نمیشناختم. بسیار شتاب میکنیم. چنان میکنیم که کارها به درستی دیده نمیشود؛ بیانیه خوب دیده نمیشود، شعرهای خوب دیده نمیشود، حرفهای خوب دیده نمیشود.
این نویسنده گفت: هماکنون لطفاً نویسندگان سکوت کنند. بگذارند هر زمان که تا حدودی متوجه شدند در کجا ایستادهاند، اقدامی انجام دهند. نخست باید ببینیم در چه موضعی قرار داریم.
داستانها از همین روایتها تأمین میشود
داوود امیریان نیز گفت: روایت و خاطره بخش مهمی از ادبیات و بهویژه ادبیات داستانی ما را تشکیل میدهند. در سراسر جهان نیز چنین است؛ مواد خام داستان از همین روایتها و خاطرات تأمین میشود. هیچیک از این گونهها را نمیتوان حذف کرد و نمیتوان گفت این باید باشد یا آن نباید باشد. هر کدام جایگاه خاص خود را دارد. روایت کردن میتواند همچون عکاسی نیز جلوه کند.
وی افزود: پس از انقلاب، متأسفانه بسیاری از جوانان مذهبی و منتسب به جریان انقلابی و حزباللهی، یا همچنان جوان بودند یا هنوز دانش چندانی نداشتند. ادبیات ایران در زمینه داستان و رمان، پیش از انقلاب عمدتاً در دست دوستان جدید ما بود. بگذارید رک باشم. هنگامی که انقلاب ۱۳۵۷ رخ داد، بسیاری از آنها سرگشته بودند و نمیدانستند چه باید بکنند؛ هنوز راه خود را نیافته بودند.
امیریان گفت: در همین حال شخصیتی مانند محمود گلابدرهای پدیدار میشود که لحظههای انقلاب را چنان مینویسد که شاهکار محض است. او شاگرد جلال آلاحمد بود، علاقه مذهبی داشت و تمایلات دینی خود را پنهان نمیکرد. او نوعی روزشمار از حضور خود در راهپیماییها و تظاهرات انقلاب ۱۳۵۷ نوشت.
وی افزود: اما با آغاز جنگ، این مرزبندیها بیشتر شد. به جز احمد محمود که «زمین سوخته» را درباره جنگ نوشت، و دو سه سال بعد اسماعیل فصیح و ناصر ایرانی با کار درخشان «عروج» (که حتی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آن را چاپ کرد)، دیگر از آن دوستان روشنفکر صاحبنفوذ و منتسب، اثری درباره جنگ نمیبینیم. گویی مرزبندی میکردند.
امیریان گفت: در مقابل، جوانان انقلابی هنوز تازهنفس و خام بودند و کارهایشان اغلب شعاری بود. بگذارید صریح بگویم. حتی آثار قاسمعلی فراست نیز واقعاً شعاری است. هر چند کارهای بسیار خوبی هم هست، اما امروز که آنها را میخوانید، به روشنی این ویژگی قابل تشخیص است.
وی ادامه داد: این وضعیت ادامه داشت تا اینکه نویسندگان کمکم پا به عرصه گذاشتند. جالب اینکه آقای حمید داوودآبادی اشاره فرمودند، به نظر من ادبیات جنگ شکل نهایی خود را پس از پایان جنگ پیدا کرد. همین که جنگ تمام شد، آقای مرتضی سرهنگی دفتر ادبیات مقاومت را راه انداخت. دو سه سالی طول کشید تا اولین داستانهای خوب دفاع مقدس شکل بگیرد؛ آثاری از محمدرضا کاتب با مجموعه طنز درخشانش، محمد بکایی با مجموعه «مقتل»، احمد دهقان، حبیب احمدزاده، محمود و دیگران کمک کردند تا این جریان شکل گیرد.
امیریان گفت: در این جنگ جدید، آن نسل به بلوغ رسیده است. امروز دیگر آن مشکل را نداریم. خوشبختانه هنوز نویسندگان ما به کهنسالی نرسیدهاند و توانایی کار دارند؛ ضمن اینکه نسل تازه نیز وارد میدان شده است. دوستانی که با خواندن کتابهای حمید داوودآبادی، احمد دهقان، حبیب احمدزاده و دیگران به عرصه دفاع مقدس علاقهمند شدند، اکنون دقیقاً در بطن ماجرا حضور دارند. هنوز فاصله چندانی نگرفتهایم.
وی افزود: اکنون زمان آن است که به درستی مشاهده کنیم. نظر شخصی من این است که یادداشت برداریم. بسیار مهم است که این لحظات را در ذهن خود کدگذاری و جایگذاری کنیم. اگر هماکنون بخواهیم بنویسیم، احتمالاً شعارگونه مینویسیم. هنوز از ماجرا خارج نشدهایم. داغ کودکان میناب تازه است. همه هنوز عزاداریم. شوک عجیبی به ما وارد شده. خود من داستانی درباره کودکان میناب نوشتم، اما جرأت خواندنش را ندارم، چون احساس میکنم هنوز داغدارم و شاید کمی شعارگونه نوشته باشم. باید اندکی فاصله بگیریم تا کار سامان یابد.
امیریان گفت: تجمعات شبانه در میادین برپاست. گاهی آش رشته میدهند و برنامههای جانبی دارند. به تازگی سوژهای به ذهنم رسید که میتواند دستمایه داستانی طنز شود؛ قهرمانان آن سه دختر نوجوان هستند و اتفاقات ویژهای برایشان رخ میدهد.
وی افزود: صرفاً دنبال کردن اخبار کافی نیست. باید درک کرد. باید در کنار آن فردی که شعار میدهد ایستاد. باید در کنار کسی که سگش را در آغوش گرفته، پرچم ایران در دست دارد و شعار میدهد، قرار گرفت. این بسیار مهم است.
امیریان گفت: نکته خوشحالکننده این است که اگرچه برخی افراد متعصب هنوز گیر میدهند، اما به درکی رسیدهایم که هماکنون میفهمیم همگی زیر پرچم ایران هستیم. این بسیار مهم است که این پرچم همه ما را دوباره متحد کرده است. هنگام آمدن دیدم هنوز افرادی داوطلب میشوند که این پرچم را نگه دارند. این بسی اهمیت دارد و بسیار ارزشمند است.
وی خاطرنشان کرد: اکنون مهمترین وظیفه همه ما این است که به خوبی ببینیم، خوب یادداشت برداریم و کمی فاصله بگیریم، سپس دست به کار شویم.
امیریان در پایان گفت: توقع دارم و امیدوارم مسئولان به نویسندگان تازهنفس بها بدهند. ما زمانی وارد شدیم که زیر ۲۵ سال داشتیم. من نوزده سالم بود. نخستین کتاب حمید داوودآبادی در بیستودو سالگیاش منتشر شد. آقای سرهنگی در دفتر ادبیات مقاومت به ما اعتماد کرد. به دفتر میرفتیم. آقای سرهنگی عادت داشت هر رزمندهای که میآمد، سه چهار دفترچه و خودکار به او بدهد و بگوید «برو بنویس». شاید بگویم هزار نفر این کار را کردند. از میان هزار نفر، پنجاه کتاب چاپ شد. داوودآبادی و دیگران نویسنده شدند و اعتمادبهنفس یافتند. امیدوارم مسئولان فرهنگی ما سرمایهگذاری بر نویسندگان جوان را آغاز کنند. چه اشکالی دارد؟ این کار برکت فراوان دارد. ما از جنگ و خاطرات جنگ آغاز کردیم.
در ادامه محمود جوانمهر، پژوهشگر و نویسنده، با تأکید بر اینکه انسان مسئول به دنیا آمده است، گفت: حتی در مناطق غیردینی هم انسانها مسئول هستند. امروز این پرسش شکل میگیرد: مسئولیت نویسنده بودن در چنین شرایطی چیست؟
همچنین الهام حاجعلیاصغر، نویسنده کتاب «۱۲ خوان»، گفت: این کتاب برگرفته از نتایج کارگاه داستاننویسی است که مجموعاً داستانهای ۱۱ نویسنده در آن منتشر شده است. معتقدم نویسنده باید فعالانه عمل کند، چون او یک نویسنده اجتماعی است. ما در این کتاب رویکردمان صرفاً تجربه جنگ بود.
در ادامه الهام یزدانی، دیگر نویسنده کتاب «۱۲ خوان»، به قرائت یکی از داستانهای این کتاب پرداخت.
در این نشست، میان مباحث نویسندگان، عترت اسماعیلی، لیلا مهدوی و محمدامین سلیمی به خواندن روایتهای خود پرداختند.
دیدگاه