نقد و بررسی فیلم آواتار
در این یادداشت نگاهی داریم به فیلم «آواتار، آتش و خاکستر» ساخته جیمز کامرون.
قبل از آنکه نقد جدیدترین قسمت مجموعه Avatar را شروع کنیم، لازم دانستم اندکی در خصوص جیمز کامرون و هنر کارگردانی او سخن بگویم. کامرون را اگر مهمترین کارگردان زنده حال حاضر دنیا ندانیم، قطعا جز پنج نفر اول میتوان از او نام برد. «ترمیناتور ۱ و ۲»، «بیگانهها»، «تایتانیک» و «آواتار ۱ و ۲» تنها بخشی از آثار مهم این کارگردان نامآشنای سینما است. کافی است فقط کاراکتر جان کانر در فیلم Terminator 2: Judgment Day را به یاد بیاورید تا اوج شخصیتپردازی در تاریخ سینما برایتان مرور شود. Avatar را یک بار دیگر مشاهده کنید تا تلفیق تکنیک و تکنولوژی شما را به وجد بیاورد و Titanic را بارها و بارها ببینید تا واژه فرم در سینما برایتان ملموس شود. اگرچه عمر کاری بزرگانی از جمله کلینت ایستوود و کن لوچ رو به پایان است اما امیدوارم کامرون همچنان محکم و استوار در مسیر خلق هنر هفتم بایستد و کارش را ادامه دهد تا در کنار حجم عظیمی از آثار ناکارگردانانِ فلسفهباف و محتوامحور امروزی همچنان شاهد سینما به معنای واقعی کلمه باشیم. در پایان این مقدمه ذکر این نکته را ضروری میدانم که به عنوان یک منتقد در ابتدا قلم خود را زمین بگذارم و به احترام این بزرگمرد تاریخ سینما کلاه از سر بردارم و سپس شروع به نوشتن مقالهام بکنم. این مقدمه را لازم دانستم تا اگر در این مقاله انتقادی به کامرون میشود، خواننده با پشتوانه این هنرمند بزرگ آشنا شده باشد.
فیلم Avatar: Fire and Ash سومین قسمت از مجموعه Avatar به کارگردانی جیمز کامرون و در ژانر اکشن، فانتزی و ماجراجویی ساخته شده است. کامرون ۱۶ سال پس از قسمت اول Avatar و ۳ سال پس از قسمت دوم آن یعنی The Way of Water دست به ساخت جدیدترین قسمت این مجموعه زده است تا بار دیگر گیشه را از آن خود کند. اما دوستداران سینما که با آثار گذشته این کارگردان آشنا هستند، میدانند که او در کنار گیشه دغدغه مهمتری دارد که از طبع هنری و شناختش از سینما نشات میگیرد. تکنیک، تکنولوژی، نوع روایت و فرم، چهار المانی هستند که در اکثر آثار او مشاهده میشوند که این المانها در جدیدترین اثرش نیز کم و بیش به چشم میخورد. تکنولوژی چشمنوازی که او در این فیلم به کار میبرد را در دو قسمت قبلی این اثر شاهد بودیم بنابراین سعی میکنیم در این مقاله کمتر راجعبه این موضوع صحبت کنیم تا فرصت برای نقد مسائل عمیق و بنیادی فراوانی که کامرون سعی در تحلیل و بازگو کردن آنها دارد، بدست آید. مسائل مهمی که در نگاه اول نمیتوان تمامی آنها را در دل یک اثر جای داد و کارگردان باید خیلی در کار خود خبره باشد که بتواند یکی از آنها را تبدیل به فرم سینمایی کند تا مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد. نقد این اثر فرصت مناسبی است تا مشخص گردد کارگردان بزرگی مثل جیمز کامرون میتواند تمامی هندوانهها را با یک دست بردارد یا او در این مسیر سخت و پرریسک شکست خورده است.
پانزده دقیقه ابتدایی Avatar: Fire and Ash یادآور اتفاقات پایان قسمت قبل است. مرگ نتیام که لحظات دراماتیکی را در پایان قسمت قبل رقم زده بود، حالا با یادآوریاش در این قسمت اندوه سنگینی را بر زندگی خانواده جیک سالی علیالخصوص لواک (پسر جیک) افکنده است که خودش را در مرگ برادرش مقصر میداند. کارگردان با این مقدمه کوتاهی که به تصویر میکشد، نحوه رسیدن داستان به نقطه پایانی قسمت دوم را مرور میکند تا مخاطب با شناخت و آمادگی ذهنی به استقبال اتفاقات قسمت سوم برود. اولین مسئلهای که کامرون در این قسمت به چالش میکشد، بحث ایمان است. ایمانی که بهشدت بر قلب نیتیری (همسر جیک) سایه افکنده و او را در غم از دست دادن فرزند، جنگل و قبیلهاش سرپا نگه داشته است. جیک نقطه مقابل نیتیری و پایبند به عقل و فکر است. بنابراین بحث میان این دو نفر نبردی میان عقل و دل و از طرفی اندیشه و ایمان است. اندیشهای که جیک را به سمت مدرنیته و استفاده از اسلحه سوق میدهد و همسرش را در دل سنت و دلخوش به کمان قدیمی خود و دعا به درگاه ایوا حفظ میکند. مسئلهای که کامرون در اینجا بیان میکند یکی از بنیادیترین و مهمترین مسائل انسان امروزی است. بحث میان اندیشه و ایمان که هیچگاه برندهای نداشته و نخواهد داشت. عقل جیک نمیتواند ایمانی که در دل همسرش خانه کرده را بیرون بکشد و ایمان نیتیری با اندیشه عقلانی جیک همخوانی ندارد. حال کارگردان یک قدم پیشتر میرود و مسئله ایمان به خانواده را در جایگزینی ایمان به ایوا (معنویت) مورد بررسی قرار میدهد. موضوعی که جیک با نیتیری عنوان میکند و خانوادهاش را به او یادآوری میکند، در اثر تحسینبرانگیز آندری تارکوفسکی، «استاکر» هم قابل مشاهده است. معنویتی که قهرمان داستان «استاکر» در پایان فیلم از آن ناامید میشود، تنها با المان خانواده جبرانپذیر است تا مانع از فروپاشی کامل او شود. ایمان تکبعدی نیتیری اگر به هر دلیلی زده شود باعث نابودی او میشود و به همین خاطر کامرون همانند تارکوفسکی ایمان به خانواده را به عنوان اصل، و معنویت را در کنار آن مطرح میکند.
مسئله بعدی که کامرون به آن ورود میکند، انتخاب میان عقل و دل است. اگر بحث و اختلاف نظر جیک با همسرش نبردی میان عقل و دل بود، موضوع اخراج اسپایدر از قبیله به انتخاب میان این دو المان مهم تبدیل میشود. عقل میگوید حضور یک انسان در قبیله جیک هم باعث به خطر افتادن جان سایر افراد قبیله میشود و هم ماسکی که وظیفه رساندن اکسیژن به او را دارد، هر آن ممکن است از کار بیفتد و جان خودش را بگیرد. اما آیا لواک و کیری میتوانند با همین استدلال دو خطی از دوست خود بگذرند و او را به نزد انسانها برگردانند؟ آیا جیک و همسرش با نگاه عاقلانه خود درست میبینند یا فرزندان آنها با دل پر از مهربانی و صمیمیتشان؟ حتی میتوان جای این دو گروه را با هم عوض کرد. شاید جیک از فرزندانش مهربانتر باشد که قصد ندارد روی جان اسپایدر ریسک کند. شاید هم فرزندان او عاقل باشند که میخواهند با حفظ اسپایدر در کنارشان برای جان او بجنگند. بنابراین نهتنها نمیتوان گفت که عقل درست میگوید یا دل بلکه اصلا مشخص نیست کدام انتخاب از سر تفکر است و کدام از سر احساسات. مسئله بسیار مهمی که انسان از ابتدا درگیر آن بوده، هست و خواهد بود و هرگز جوابی برای آن پیدا نخواهد شد. کامرون در بیست دقیقه این دو موضوع بسیار مهم را به چالش میکشد اما اینکه چقدر در انجام آن موفق است را در ادامه نقد بررسی میکنیم.
فیلم Avatar: Fire and Ash که در ابتدا اختلاف میان سنت و مدرنیته را بیان کرده بود، در ادامه این دو عامل را در کنار یکدیگر و در مسیر خدمت به انسان میبیند. در سکانس حمله غارتگران به کشتیای که خانواده جیک در آن حضور دارند، اسلحه و کمان هر دو در کنار یکدیگر میجنگند تا جان آنها را در این جدال حفظ کنند. اگر در دستان جیک و پسرش اسلحه مدرن امروزی وجود دارد و به وسیله آن به دشمن شلیک میشود، در کنارش نیز نیتیری و اسپایدر با تیرهای رها شده از کمان، قلب غارتگران را هدف میگیرند. کامرون هر دو المان سنت و مدرنیته را در کنار هم و به کمک یکدیگر میآورد تا راه بقای کاراکترهای داستانش در دنیای فیلم و مسیر درست زندگی انسان در دنیای واقعی را به تصویر بکشد. اما آیا در جهانبینی این کارگردان هر دوی این المانها به یک اندازه مهم و ضروری است؟ اگر آثار گذشته کامرون را دیده باشید جواب این سوال را میدانید، در غیر این صورت همین فیلم در ادامه به این سوال پاسخ خواهد داد. در سکانس فرار فرزندان جیک از دست غارتگران موضعگیری کارگردان بهآرامی نمایان میشود. اکسیژن اسپایدر به پایان میرسد و دیگر کاری از دست کسی برنمیآید. در این لحظه ایمان و سنت با یکدیگر ترکیب میشوند و مسئلهای که عقل و مدرنیته پاسخی برای آن ندارند را حل میکنند. کیری که همانند مادرش نماینده ایمان و سنت است به نجات جان اسپایدر میآید و او را از این مهلکه نجات میدهد. کامرون بر این باور است که با ورود انسان از مسیر تفکر به دنیای مدرنیته، همچنان این سنت است که میتواند از شاهراه ایمان نجاتبخش انسان باشد. البته این تنها سکانسی نیست که جهانبینی کارگردان را نمایان میکند زیرا در ادامه شاهد آن هستیم که جیک با کمانی که آن را به سخره میگرفت به نجات جان فرزندانش میرود تا آنها را از دست غارتگران نجات دهد. کامرون با این سکانس طعنهای اساسی به انسان غرق شده در مدرنیته میزند که سنت و ایمان را رد میکند و به او یادآور میشود که مسیر رهایی انسان از مشکلات و معضلات دنیای امروزی استفاده از سنتهایی است که آنها را به دست فراموشی سپرده است. این مسئله در سکانس نجات یافتن جیک و فرزندانش از اسارت غارتگران به اوج خود میرسد. کیری با استفاده از روش سنتی و قبیلهای جان اعضای خانوادهاش را نجات میدهد تا کارگردان میخ سنت را با تمام قوا بر دیوار دنیای مدرن بکوبد.
فیلم هرچه جلوتر میرود نگاه کامرون نسبت به تکنولوژی و مدرنیته اگزجرهتر میشود. در رویارویی سرهنگ و غارتگران با قبیله جیک، اسلحه مدرن در دستان غارتگران شرور و کمانهای سنتی در دستان افراد قبیله جیک است. این تقسیمبندی با این صراحت و جبههگیری واقعا از کارگردان بزرگی در حد کامرون بعید است. گویا او فراموش کرده است که از همین تکنولوژی مدرن سینمایی در ساخت سری فیلمهای «آواتار» و بسیاری از آثار گذشته خود استفاده کرده است. اگر تکنولوژی تا این حد، بد و شرورانه است چرا کارگردان جای استفاده از آن به استودیوهای قدیمی ضبط فیلم نمیرود تا اثرش را در آن مکانهای سنتی بسازد. درست است که تکنولوژی تاثیرات منفی زیادی بر زندگی انسانها گذاشته و روح و روان آنها را ضعیف و نابود کرده است اما آیا میتوان از جنبههای مثبتش چشمپوشی کرد و آن را عاملی شرورانه نامید؟ قطعا خیر.
مذهب مسئله دیگری است که کامرون وارد دنیای فیلم Avatar: Fire and Ash میکند. اگر ایمانی که کارگردان از آن حرف میزند تا به اینجای کار بیشتر جنبه سنتی داشت، حالا شکل مذهبی نیز پیدا میکند. کیری نقش بسیار مهمی در این مسئله ایفا میکند. تشابه این کاراکتر با حضرت عیسی بهقدری زیاد است که میتوان او را «مسیح آواتار» نامید. عیسی بدون پدر متولد شد و نیتیری از راز به دنیا آمدن دخترش به همین شکل پرده برداشت. اگر معجزه عیسی زنده کردن مردگان است، کیری نیز با معجزه توانست اسپایدر را از مرگ باز گرداند و در نهایت اگر مسیح پسر خدا است، کیری را نیز میتوان دختر ایوا نامید. همزمان که وجه مذهبی این کاراکتر در حال شخصیتپردازی است، جنبه علمی ساختار او و ارتباطش با ایوا نیز مورد بحث قرار میگیرد و کامرون این بار تقابل دیگری را رقم میزند، تقابلی میان علم و مذهب. به این دیالوگ دقت کنید: «کیری اگر دوباره سعی کنی با ایوا ارتباط برقرار کنی، ممکن است بمیری. زیر آب این کار را انجام دهی، حتما میمیری». در واقع علم میخواهد مانع از ارتباط معنوی کیری با ایوا شود و این عمل را برای او مضر میداند. کارگردان چنین تقابلی را رقم میزند و موضعگیریاش را در پایان فیلم مشخص میکند، هرچند که موضع او از همین حالا مشخص است. اتفاقاتی که باعث میشود اسپایدر از مرگ برگردد و بتواند بدون ماسک تنفس کند دو وجه پیدا میکند. وجه اول که مربوط به مسئله ایمان و معجزه این امر است در قبیله جیک که در طرف مثبت داستان قرار دارند بررسی میشود و وجه علمی این مسئله و یافتن علت آن در پایگاه انسانهای شرور مورد تحقیق قرار میگیرد. در واقع کامرون علم را نیز المانی از دنیای مدرن و عامل شر میبیند. طبیعت المان دیگری است که در دنیای فیلم «آواتار» از مدرنیته آسیب دیده است. حمله تولکونها و سایر حیوانات دریایی و پرندگان آسمان به قایقها و کشتیهای شکیل و امروزی انسانها، طغیان طبیعت علیه مدرنیته است.

حال میخواهیم کاراکتر آنتاگونیست فیلم Avatar: Fire and Ash را مورد نقد و بررسی قرار دهیم. «وارانگ» رهبر قبیله «مردم خاکستر»، ضد قهرمان این قسمت از مجموعه «آواتار» است. اگر نیتیری نمادی از ایمان جهان آواتار است، وارانگ در نقطه مقابل او قرار میگیرد و نماد کفر میشود. البته بحث نماد که در اینجا مطرح میشود، نمادی است که از دل اثر بیرون میآید و با نمادبازی کارگردانان امروزی که هیچ ارتباطی با اثرشان پیدا نمیکند، متفاوت است. در واقع ایمان ابتدا در نیتیری هویدا شده و پس از آن تبدیل به نماد ایمان میشود اما این مسئله در خصوص وارانگ تا حدودی متفاوت است. او و نیتیری هر دو دارای مشکلات عدیدهای در گذشتهشان هستند. نیتیری برای از سر گذراندن و تحمل این مشکلات راه ایمان را انتخاب کرده است اما وارانگ برای انتقام از ایوا در مسیر کفر قدم گذاشته است. کامرون در شخصیتپردازی نیتیری در تمام این سه قسمت موفق عمل میکند اما در خصوص وارانگ دچار مشکل میشود. گذشته و حتی جهانبینی او فقط از طریق دیالوگ بیان شده و مخاطب مسیر رسیدن وارانگ به نقطهای که حالا در آن قرار گرفته است را نمیبیند. سینما مدیوم تصویر است، در سینما اصالت با تصویر است بنابراین اگر قرار به خلق آنتاگونیست سادهای باشد که در آثار ابرقهرمانی به وفور یافت میشوند، کارگردان مسیر را درست رفته است اما مخاطب از کامرون این انتظار را دارد که آنتاگونیست داستانش را تبدیل به شر کند که متاسفانه در این مسئله ناموفق است. وارانگ یک ضد قهرمان کلیشهای است که عطش و اصرارش برای کار با اسلحه و تاکید کارگردان بر این امر، متاسفانه از او یک کاراکتر پیش پا افتاده و مبتذل میسازد. علاوه بر مسئله شخصیتپردازی، رابطه میان وارانگ (کفر) و نیتیری (ایمان) نیز بهخوبی شکل نمیگیرد. رابطهای که بیشتر محدود به برخوردهای فیزیکی میشود و به پرداخت بهتری نیازمند است. به همین خاطر است که نبرد میان این دو نفر هرگز نمیتواند تعلیقی در اثر ایجاد کند تا حس و حتی احساسات مخاطب را برانگیخته کند. کارگردان تا حدودی در خصوص رابطه میان وارانگ و سرهنگ بهتر عمل میکند، هرچند که این مسئله نیز نیاز به پرداخت مناسبتری داشت. کاراکتر وارانگ را میتوان در یک جمله خلاصه کرد؛ انسان وارد شده به دنیای مدرن که اسیر و برده تکنولوژی شده است.
شخصیتپردازی کاراکتر سرهنگ که در واقع آنتاگونیست مکمل این قسمت از «آواتار» است، بسیار خوب و قابل قبول است. او در کنار وارانگ نقش ضد قهرمان داستان را ایفا میکنند تا در مقابل جیک قرار بگیرد. اگر شخصیتپردازی او در قسمتهای قبل را هم نادیده بگیریم، کارگردان در همین قسمت، ترسیم مناسبی از کاراکتر او به مخاطب ارائه میدهد. سرهنگ شخصیتی قوی و دارای هدف است. قصد دارد جیک را به دلیل خیانتی که به انسانها کرده، دستگیر و مجازات کند و از طرفی اسپایدر را به جمع انسانها بازگرداند. بیدلیل دست به جنایت نمیزند. بیهدف با وارانگ ارتباط برقرار نمیکند. به جهانبینی شرورانه خود اعتقاد کامل دارد و حتی گاهی با تصمیماتش، خشم مخاطب نسبت به او فروکش میکند. در ابتدای فیلم در حالی که جیک را دستگیر کرده است اما برای نجات جان اسپایدر و فرزندان او، با دشمن اسیر شدهاش همکاری میکند. بهشدت مغرور و خود بزرگبین است و به همین علت در پایان فیلم خود را به درون دره پرتاب میکند. کارگردان تمامی این خصوصیات را در قالب تصویر به مخاطب ارائه میدهد و همین امر باعث میشود شخصیت او کاملا ساخته و پرداخته شود. کاراکتر سرهنگ بر خلاف وارانگ، قابلیت این را دارد که از آنتاگونیست به شر تبدیل شود. شرور هدف دارد، بیدلیل و خارج از جهانبینیاش جنایت نمیکند، گاهی سمپاتیک میشود (همانند کاراکتر جوکر در فیلم «شوالیه تاریکی»)، غرور دارد و مبتذل نمیشود. بنابراین سرهنگ تمامی ویژگیهای یک شرور ضد قهرمان را دارد و میتواند نقاط ضعف شخصیتپردازی وارانگ را تا حد زیادی پوشش دهد.
موضوع مهم دیگری که کارگردان دست روی آن میگذارد، نزدیکی و شباهت میان کفر و ایمان است. اگر کفر گاهی لباس ایمان به تن میکند تا ایمان فرد را نشانه بگیرد، کامرون این بار لباس کفر را بر تن ایمان میکند تا نیتیری بتواند با شبیه شدن به افراد قبیله خاکستر، همسرش را از چنگال وارانگ نجات دهد. کارگردان در این سکانس جنبه عقلانی کاراکتر نیتیری را هویدا میکند، موضوعی که پیشتر نیز شاهد آن بودیم. در واقع نیتیری اگرچه شخصیتی سنتی و ضد مدرنیته دارد اما این سنت او همواره با تصمیمات عقلانی همراه بوده است. کامرون با ترکیب دو المان عقل و سنت، باز هم کفه ترازو را به نفع سنت در تقابل با مدرنیته سنگین میکند، هرچند موفقیت نیتیری در آزاد کردن جیک با همان کمان سنتیاش اما با تیری مدرن که بر سر آن نصب شده است تا حدودی این مسئله را تعدیل میکند.
انسانیت و امید به انسان مسئله دیگری است که کامرون بهشدت دغدغه آن را دارد. در دنیای شرورانه انسانهای فیلم Avatar: Fire and Ash همچنان انسانیت یافت میشود. ایان گاروین، زیستشناس دریایی یکی از نفراتی است که به جیک برای نجات یافتن از دست انسانها کمک میکند. کمک او شعاری و بیدلیل نیست. گاروین دغدغه حیات زیر آب را دارد و برای حفظ موجودات دریایی به جیک کمک میکند. بنابراین انسانیتی که کامرون از آن دم میزند هرگز شعاری نمیشود. در واقع او دنیای سیاهی از پلیدی انسان رسم میکند و در دل آن نقطه سفیدی (انسانیت) میگذارد که بهشدت جلب توجه میکند. همین مسئله وجه تمایز کامرون با بسیاری از کارگردانان سیاهنمای امروزی است که هنری جز گزارش پلیدیهای دنیا با اگزجرهترین حالت ممکن ندارند. کاراکتر بعدی که در نجات جان جیک نقش دارد، باز هم انسان است. اسپایدر اگرچه از دنیای انسانها فرار کرده و به قبیله جیک پناه برده است، اما هم ظاهر انسانی دارد و هم باطن انسانی. کامرون اگرچه مدرنیته و تمامی المانهای آن را بیرحمانه مورد نقد قرار میدهد اما از انسان مدرن ناامید نشده است و هنوز هم انسان را نجاتبخش انسان میبیند. پشیمانی جیک از کشتن اسپایدر نیز ایمان کارگردان به انسان است. اگر خنجر ابراهیم کند شد و گردن اسماعیل را نبرید، چاقوی جیک نیز هرگز به گردن اسپایدر فرو نمیرود. زنده بودن اسپایدر هرچقدر هم که برای قبیله جیک خطرناک باشد اما انسانیتی که در ظاهر غیر انسانی جیک وجود دارد مانع از انجام این جنایت میشود. این دنیایی است که کارگردان برای مخاطبش خلق میکند. به قول همینگوی دنیا جای خوبی است و ارزش جنگیدن را دارد، جیمز کامرون قطعا با قسمت دومش موافق است.
متاسفانه لحظات پایانی فیلم خستهکننده است. نبردهای تکراری که در قسمتهای قبلی مجموعه «آواتار» بارها به نمایش درآمده با استفاده از جلوههای ویژه و خلاقیتهای بصری که دیگر برای مخاطب جذابیت ندارد، تحمل لحظات پایانی فیلم Avatar: Fire and Ash را سخت میکند. اما نبرد پایانی میان جیک و سرهنگ که با توجه شخصیتپردازی مناسب هر دو کاراکتر میتوان آن را نبرد میان خیر و شر نامید، هیجان و تعلیق را به اثر برمیگرداند. موضوعی که در نبردهای میان نیتیری و وارانگ به دلیل عدم پرداخت مناسب به کاراکتر وارانگ هرگز شکل نمیگرفت.
دیدگاه